اولم خودم میگم
اولای عقدیمون بود ک شوهرم زنگ زد بپر بیا پایین بریم دور دور گفتم صبر کن حاضر شم میام گفت نه زودی بیا از ماشین پایین نمیشیم
منم یه شلوار گل گلی و یه تیشرت مشکی تنم بود یه چادر رنگی برداشتم سرم کردم ودمپایی صورتی ها مو پوشیدم روش عکس یه خرگوش بود😄😄
رفتم پایین دیدم دم در منتظره سوار شدیم رفتیم ی جایی از شهر ک از اونجا کل شهر معلوم میشه داشتیم حرف میزدیم ک چشمتون روز بد نبینه مامورا اومدن 😐😐
گفتن بیاین پایین ماشین توقیفیه باید بره پارکینک حالا من با اون لباسام با اون دمپایی خرگوشیام هاج و واج موندم کجا برم چه بکنم 😁
شوهرم گف ماشینو بدین خانممو ببرم گفتن ن نمیشه
شوهرم زنگ زد داداشش با زنش اومدن دنبالم حالا من جلو اون جاریم خودمو خیلی میگرفتم و لاکچری بود من و با اون وعض دید چ ذوقی کرد تا اخر ک منو رسوندن خونه بابام نیشش باز بود 😐😐
دلم میخواست از پشت بگیرم خفش کنم وقتی از ماشین پایین شدم گف دمپایی هات خیلی خوشکلن لعنتی هنوز ک هنوزه بهم میگه هنو کفشاتو داری 😂😂