داشتم الانم بضی وقتا ی حسی بهش دارم اما کاراش سردم میکنه رفتاراش ترس از آینده وحشتناکم بچه دارشدن و مثه باباش بشه ی روانی..جلو بچه هر حرفیهر توهینو تحقیری ب من بکنه..آین مریضی ک ب جونم افتاده و استرس بدترش میکنه خیلی میترسم...منطقم میگه طلاق اما بازم یترسم حسم بهش تموم نشه اما مجبورم طلاق بگیرم چون این حس با بودن ب نفرت و خشم داره تبدیل میشه قضیه ی عمره
این فکرا نابودم میکنه این بلاتکلیفی داغونم کرده اینکه چمیدونم ی روزی باید جدا شم و اون روز معلوم نیس کی باشه..
اصن با همین فکرا مریض شدم بخدا