یه بار مدرسه که بودم معلم نداشتیم و ۷ نفر بودیم گفتیم بشینیم درباره جن صحبت کنیم ما نشستیم صحبت کردیم دیگه اخرا هوا سرد شده بود و بوی مرده میومد ما رفتیم تو حیاط اونجا یکی از دوستام گفت من میرم دستشویی اون رفت یه دقیقه گذشت یهو یکی جیغ زد رفتیم دیدیم دوستمه رنگش مثه گچ بود گفت اومدم درو باز کنم در باز نمیشد بعد نشستیم دوباره حرف زدن منو دوستم رفتیم بالا تو کلاس صندلیا رو انداختیم جز ۲ تاش رفتیم پایین الکی ترسیده گفتیم اینجوری رفتیم بالا دیدیم یکی از اون دوتا صندلیم چپه شده و هوای کلاس سردتر شده ما زود برگشتیم تو حیاط بعد یه ربع زنگ خورد رفتیم خونه تا شب حس میکردم یکی نگاهم میکنه