خانما طبقه پایینمون....این زن بی نهایت فضوله..با مادرشوهرمم دوسته..گویا زنگ میزد و آمار خونم رو بهش میداد..و حرفای چرت میزد..مثلا میگفته صبح ساعت هشت پسرت میرره حموم بعد میره سرکار..البته اون من بودم طبق عادته همیشم صبا دوش میگرفتم..این از صدای اب میفهمید که حموم رفته شده و فکر میکرد شوهرمه..
یا مثلا میگفت اینا هرروز دعوا میکنن..البته ما گهگداری بحث داشتیم..نه در حدی که بگه هرروز دعوا دارن..
خلاصه کم مونده بود زندگیم بهم بخوره..
منم دیگه حالشو گرفتمو و باهاش حرف نمیزنم..
و این زن بی نهایت چشاش شوره..یعنی قبلنا تا میومدد خونم..البته پرروعه خودشو به زور دعوت میکرد خونم..یعنی اونروز دعوامون میشد با شوهرم..یا کلا توی راه پله یا هرجایی که میدیدمش دعوامون میشد با شوهرم..بینهایت چشاش شوره..
خلاصه الان تموم ترسم از این هس که بعد زایمانم با بقیه همسایه ها بیاد خونم..
به هیچوجه نمیخام حتی در حد سلام علیکم باهاش رابطه داشته باشم..