صبح ها که چشم باز میکنم میگم چه فایده من اینجا هیچکس و ندارم شهرستان همه فامیل پیش همن هر روزی بالاخره ی برنامه ای دارن اما من چی وقتی تو فصل مدارس شاید بتوم یکی دو روز برم خونه ی مامانم میبینم خیلی اتفاقات افتاده که من روحمم خبر نداره میگم این چه زندگی من دارم از طرفی وقتی هم غم و غصه ها و مشکلات جوروواجورشونو می بینم میگم خدا رو شکر دورم ازشون خلاصه اینکه تکلیفم با خودم روشن نیست از ی طرف احساس پوچی می کنم که از همه دورم از ی طرفم بعضی مواقع خدا رو شکر می کنم که دورم