بچه ها خیلی هاتون منو میشناسین.
من دو ماهه قهرم و ب شدت مشکل دارم و دارم جدا میشم.ازین طرف فکر اینده بچه هام نابودم کرده
ازونطرفم مادرم خیلی اذیت میکنه .
خودمم ک از لحاظ روحی داغونم
این وسط ی پسرخاله دارم ک هی زل میزنه ب من .
هی ب بهانه های الکی بلند میشه میاد خونمون
روزای اولم ک قهر کرده بودم اومد بهم گفت هررررررکاری هر نیاااااازی داشتی،هر چی ک فکرشو کنی من در خدمتتم.منظورش رو ک خودتون میدونید.
خالا چند باره هی میشینه تو پذیرایی چشمک میزنه
دیگ دیروز داغ کردم گفتم فلانی تو چشمت مشکل داره؟اخه انگار تیک میزنی هی پلکت میپره؟😒
گفت ن عادتمه😐
گفتم حتما این عادتتو ترک کن.
یهو دیدی طرف قاطی کرد زد چشتو در اورد😐
نمیدونم چرا خدا از همه طرف داره ب من فشار میاره.
مگ توان من چقدره.
من حقم این زندگی نبود.
همه دردام کمه این پسرک رو مخی هم اضافه شده.
بخدا اگ یکبار دیگ ازش حرکت ببینم شرفش رو میبرم.
من ب خاطر مادرم حرف نمیزنم.چون خواهرزاده هاشو خیلی دوست داره.