محمد دوباره زنگ زد ولی اینبار فقط برام آرزوی خوشبختی میکرد دیگه معلوم نبود تو کدوم کشور زندگی میکنه گفت هیچ وقت بر نمی گردم هیچ وقت هم به عشقم خیانت نمیکنم و ازدواجم نمیکنم هر چه قدر براش خواستم بگم یه دوستی ساده است رابطه من وعلی قبول نکرد
روز ها گذشت و من تنها تر از قبل شدم مادرم دیگه با من حرف نمیزد خودش میدونست نفرین محمد دامن گیرش شده اما بازم با من حرف نمیزد عموم براش پرستار گرفت و گفت حقوقش از بقیه اجاره ارثیه پدرم که یک کارگاه بود و دو مغازه حساب میشه
اگه علی نبود شاید منم تحمل تموم میشد اما علی کنارم بود یه روز ازش خواستم منو ببره کنار چشمه رفتیم رفتم دستم رو تو آب کردم و گفتم علی بازم میخوای با من ازدواج کنی
گفت از خدامه
گفتم من تنهام هیچ کس رو ندارم خیلی تنهام فقط هیچ وقت ازم نخواه که عاشقت شم من فقط دوستت دارم
خندید و بغلم کرد و آروم لبامو بوسید
بعد از دو ماه عقد کردیم خیلی ساده نه آتلیه ای در کار بود نه فیلمبرداری نه جشنی بعد از یه سال یه جشن ساده گرفتیم و رفتیم سر خونه زندگیمون مادر شوهرم طبقه پایین میشینه ما بالا خودم خواستم چون خیلی مهربونه با اینکه کل زندگی منو از علی شنیده بود یه بارم زخم زبون نزد
وقتی بعد از سه سال دخترم دنیا اومد محمد به من زنگ زد شمارم رو از خواهرش گرفته بود گفت طلاق بگیر بیا دوباره از نو شروع کنیم اما خوبی های علی آنقدر زیاده که وقتی بهش فکر میکنم خجالت میکشم
سه سال بعو از دخترم پسرم به دنیا اومد بازم همون پیشنهاد از طرف محمد به خاطر زنگ های محمد از اینستا و تلگرام و همه چیز خودم رو محروم کردم
اما حقیقت اینه بعد از دوازده سال هر وقت یادش می افتم دیونه میشم من هنوزم عاشق محمدم
علی فقط شوهر مهربونی هست که با مهربونیاش اجازه هیچ خطایی رو به من نمیده
محمد هنوزم ازدواج نکرده و منتظر اینه یه روز باهم از نو شروع کنیم