ی خانومی خودکشی کرده بود و برگشته بود میگف وقتی قرص خوردم حس کردم دارم ب سقف نزدیک میشم روحش از بدنش جدا شده بود میگف رفتم ی جایی ک کلییی زن و مرد ناامید و مایوس بودع فقط ناله میکردن و ب ی گوشه خیرع شده بودن بعدش ی لحظع ی وجودی ک وقتی بهم نزدیک شد تمامم سراسر بدنمو ارامش گرفت و ب حدی نورانی بود ک داشتم کور میشدم بهم گفت ( توی فکرم ) میخای مثل اینها تا ابد اینجوری باشی؟ لحنش عصبی بود اما وقتی کنازم بود اروم بودم عصبی بود اما خیلی مهربون اینده بچه هامو بعد من نشون داد بهم گفت میخای برگردی و گفتم اره و زنده شدم ( طولانی بود من خلاصش کردم )