سلام
دلم بد گرفته،درحد فکر خودکشی،گفتم بیام اینجا شاید باحرفاتون اروم بشم،
همسرم خیلی زود جوشه،خسته شدم دیگه،بخدا تو دوران عقد هزار حرف خانوادش شنیدم به روشم نیوردم،اخرشم باخانوادش بحثش شد وطردش کردن همه چی هم انداختن گردن من وخانوادم درحالیکه حتی ما خبر نداشتیم دعواشون شده،گفتن اونا پرش کردن و...،عروسی که نگرفتن هیچ،کلی بدهی هم گذاشتن پاش،انگار خودش بود ولباساش،از احاره خونه،خرید ماشین،گرفتن عروسی دادن بدهیاش و...خودم گردن گرفتم،یبار به روش نیوردم،
حالا نوبت خودشه،از بعد عروسی سر هرمساله پوچ وکوچیک زندگی تلخ میکنه،زووود جوش میاره،کاه کوه میسازه و...
بخدا دیگه طاقت ندارم،همش باید استرس داشته باشم چیزی به اقا نگن یا کلا اتفاقی نیفته که شر به پا کنه ...اصلا سر مساله هایی دعوا راه میندازه وبددهنی میکنه که بگم شاخ درمیارید...
نمیگم همیشه بده،ولی سرکوچیکترین چیزی همه چیزا وخوشیا زندگیمون تلخ میکنه،فقط تو خونه دنیال ایراد وگاف از منه،حرف دلم زیاده،نمتونم تایپ کنم،ببخشید طولانی شد...