میخوام یه تاپیک بزنم و فقط نظر خودم را جامع و کامل بگم هرکی هم میخواد بدونه که من تو این کار صاحب نظرم یانه اولش جواب میدم که هم علمی و هم عملی صاحب نظرم خودم دوتا دختر شیر به شیر دارم همه جوره هم افتخار میکنم و خدارو واسطه قرار میدم هیچ وقت نه پسر میخواستم و نه میخوام ولی میبینم بعضیا تاپیک میزنن که چون بچه دومشون دختره ناراحتن به سقط فکر میکنن زخم زبون شنیدن نفرین مادر شوهر شدن فلانی پسر داره مغرور شده اول اینکه مگه شما خانم نیستید اینقدر از شخصیت خودتون ناراحتید که از اوردن هم جنس خودتون ناراحت میشید دوم اینکه اونایی که میگن اه پسر نداری جنست جور نیست ببینید خودش پسر داره پسرش توی چه سطحیه توی سطحی هست که نداشتن پسر را عار میدونه سوم اینکه جامعه الان جامعه مستقل یعنی زن به مرد وابسته نیست دختر های الان دخترای اندرونی نیست پسرهای الانم نون اور خانواده نیست و اتفاقا خانواده های دختر دار خانواده های شاد تری هستن و بارها این جمله را از خیلیا شنیدیم که کاش جای این پسر دوتا دختر کور داشتم لطفا اجازه ورود افکار خاله زنکی به مغزتان راه ندید ممنون که خوندید
منم دوتا پسر با اختلاف سه سال دارم خیلی هم خوشحالم اصلا هم ناراحت نیستم دختر ندارم 😊😊😍😍
فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️
گرگ باش....🐺همین دیگه گرگ باش!خداشاهده منم از یه جا خوندم گفتم حتما خوبه به شماهم بگم...اصلا به من چه میخوای برو مرغ باش🐔...تخم بزار والا🐣😒😒 ( تیکر تولد ۱ سالگی پرنسسم😍😍😍😍😍)
من یه دونه پسمل دارم دوس دارم یه دخترم داشته باشم 😍
Xoşimewêy bawanim...💜🌸💜 wekû gilêney çawim...💜🌸💜 min bêto bûnim niye...💜🌸💜 buyte pênasa û nawim...💜🌸💜ez keça kurdim ez ☀keça çîyayên ☀zagrûsim.gûll weî li serim .☀avrişim le berim☀.ez keça kurdim☀.🍃☀çavên min pir xîretin💜☀ez keçaser çiyanim🌼.ŕeng aĺayê me kesk û sor û zrin. keça kurdim✌şervanim tifeng le şanim🌷 ez agirim🔥kurmancim,ez soranim,ez guranim,ez kelhûrim,ez lekim'ez zazaim,ez faîylîm,ezlurim ,ez kurd û ❤kurdistanim❤ ez kurdim dewleta xûwe dixazimez keça mîdya û madim ☀ ez ne arîyaîme ez ne erbim eka şakistanîme ez keça kurdim ez ser blindim ez şêrim aĺa ye min kesk û sûr û spî û zere .ta dêmirim he dbejîm 2+2=1 berxedaan jjîyane ✌ ser hildan jîyane✌. 🌸 KURISTAN BAWNE🌸
عزیزم از لحاظ کلی گفتم و اینکه این حرف زوده انشاالله وقتی پسراتون بزرگ شدن باید ببینید میزان رضایتتو ...
من همیشه دوتا بچه یه جنس دوست داشتم یا دوتا دختر یا دوتا پسر با اختلاف سنی کم خداروشکر همون که میخواستم شد😊😊
فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️