هفته پیش با شوهرم ی بحثی داشتیم که خیلی مهم نبود موضوع یک هفتست اصلا انگار نه انگار منم هستم توی اون خونه
نه جواب سلام میده نه نگاهم میکنه، دو سه روز پیش کم آوردم رفتم سراغش که باهم آشتی کنیم و بهش گفتم چرا حرف نمیزنی با حرف نزدن که مشکل حل نمیشه اما نه نگاهم کرد نه جوابمو داد از خونه زد بیرون بعد این قضیه از سرکار میاد دوش میگیره میره بیرون ساعت دو شب میاد خونه ، چهار و پنجصبح هم میره بیرون از خونه
بحث و بهانه کرده که راحت باشه و بدون توضیح هرجا میخاد بره و هرکار میخاد بکنه
همیشه اولین تجربه ها یا خیلی تلخ هستند یا خیلی شیرین بعد از آن اولین ها همه چیز به مرور عادی میشود شاید بزرگترین موهبتی که خداوند به انسان داشته همین قصه ی تلخ عادت است...💔
اگه خیلی طولانی شد چیکار کنم ، ظاهرا رو نمیکنم اما از درون دارم دق میکنم خالم خیلی بده میترس ...
اول اینکه نترس؛ شاید خودت فکر میکنی بروز نمیدی ولی احتمال زیاد میدونه میترسی
واینکه عادی باش و محکم؛ شوهرت به طور کلی ضعف دیده ازت که اینجوری میکنه به رفتارت رجوع کن ببین کجا ضعف نشون دادی ؛نترس عزیزم !
اما الان نمیتونی یه دروغ سرهم کنی که مجبور شه باهات حرف بزنه؛ مثلا برو بیرون برگشتی بهش پیام بده بیرونم کلیدمو گم کردم مثلا کلیدتو بیار پشت در نمونم البته این مثاله؛ یه کاری کن که مثلا بالاجبار باهاش حرف زدی