دیروز با اینکه تو رژیم فشرده لاغری ام وبشدت سردرد داشتم و دوتا بچه کوچولو دارم از ساعت 1 ظهر پاشدم تند تند تدارک شام دیدم و کیک پختم و تزیینش کردم و شیرینی و شربت اماده کردم گذاشتم یخچال . میوه چیدم تو ظرف و خلاصه سنگ تموم گذاشتم
شوهرم شیفت بود و عصر ساعت 6 رسید خونه طبق معمول گفت خستم رفت بخوابه ک زنگ درو زدن . من بهترین دوستش و خانمشو دعوت کردم ک سوپرایز بشه چون اصن نمیدونست براش تولد گرفتم
اخه تولدش تو دهه محرم بود گفت نمیخواد بگیریم من الان براش گرفتم سوپرایز بشه
قبل از واکردن در برگشت با تندی گفت تو مهمون دعوت کردی ؟ گفتم اره عزیزم خواستم خوشحال بشی
با نوچ نوچ کردن درو باز کرد
بعد