منو یاد خودم انداختی سه سال پیش که عروسی کردم چند ماه بعده عروسیم فکر کردم حامله شدم دعا دعا میکردم نباشم فهمیدم نیستم کلی ذوق کردم اما الان تو حسرتش میسوزم وحشت دارم از اینکه بازم زبونم لال سقط داشته باشم اسیر دکتر و آزمایشگاهام امیدوارم هر موقع که خواستی خوب و راحت باردارشی منظوری از گفتن این حرفا نداشتم شاید درددل بود
چای گیجی وسط کافه ی دنیا بودم قند لبخند تو پیش همه محبوبم کرد دور کردند تو را تا که مرا سرد کنند تلخی بی کسی ام قهوه ی مرغوبم کرد...