زندگیم سرتا سر ترس و تشویش و اضطرابه قرص میخورم چون دکترم معتقده جسمم در اثر استرس بیمار شده ....قرصهای ضد افسردگی میخورم ولی شوهرم کسی نیست درک کنه کسی نیست بفهمه...هنوز یادگاریاشون نگه داشته تو خونه ی مامانش خودم دیدم زیر تختش ...هنوز شماره هاشون سیو داره هنوز جایی مشابه اسمشون میاد ی جوری میشه من میدونم شوهرم با دختر اخری قصد ازدواج داشته...دختر کم سن وسالی بوده با خونواده سخت گیر خیلی بیشتر ازمن باهاش وقت میگذرونده ....ولی نمیدونم چرا اومد خواستگاری من ...ازدواج درخواست خودش بوده همیشه فک میکنم شاید بعد هفت سال عادت کرده بوده یا دلش برام سوخته
میدونید گذشته اون ادمها نیستن ولی فکرشون داره من میخوره وقتی رابطه داریم اونا میان تو ذهنم که چطور با اونا میخوابیده وقتی من احمق 7سال پاش نشسته بودم یا مثلا منو میذاشته محل کارم میرته دنبال اونا...