مادرم خیلی نسبت بهم بی مهر
یه هفته تمام بچه ام رو تنها گذاشتم رفتم بیمارستان باهاش حتی ازمشکر نکرد
به خاطر دلم خودم بود ولی توقع داشتم یه تشکر کنه
ده سال قبل وقتی همسرم فام گرفت بره امریکا بهش گفتم دلم برای مادرم تنگ میشه نرفتم
درسته به خاطر دل خودم بود
نه ماهی که باردار بودم یه بار ازمنپرسید چی دوست داری برات بپزم
یه بچه کوچک داره
و به خاطر اینکه با بچه من نمی سازه منو آدم حساب نمی کنه
پارسال یه مشکل داشت رحمم رفتم عمل کردم حتی یه سوپ نیاورد واسم روز پنجم با مهمونا اومد دیدنم رفت حتی ظرفیت رو جا به جا نکرد
همه رو گذشتم اما این یکی برام خیلی زور داره دفعه اول هم نبوده این حرف زده جلو روی همه
که کسانی که مسکن نوه شیرین واسه اینه تو سن ما بچه کوچیکنداشتن
اگر داشتن نوه به چشمشون نمیومد
خیلی دلم شکست واسه بچه ام
واسه خودم
حس بی کس بودن بهم دست داد