شوهرم وقتی اون اولا پیشنهاد دوستی بهم داد و من قبول نمیکردم یه روز سرم داد زد و گفت چرا منو نمیبینی چرا خودت به نفهمی میزنی چرا نمیفهمی دوست دارم چرا اذیتم میکنی همه تلاشام تو این یه سال واسه تو بوده چرا نمیفهمی به خاطر تو از خودم گذشتم چرا نمیفهمی اون چشات همه زندگیم شد ملیکا من به خونوادت حسودیم میشه که همیشه کنارتن به اون داداش لعنتیت که بعد کلاسات بعد دانشگاه میاد دنبالت چرا خودت به گیجی زدی منو نمیبینی چیکار کنم بهم توجه کنی چرا من انقد دوست دارم غورباقه کوچولو (جریان قورباغه تو تاپیکای قبلم (تاپیک اولین بار )هست)
همه این چرا هایی که میگفت قند تو دلم اب میشد منم دوسش داشتم ولی غرور و حیا نمیزاشت بگم
من همه خاطراتم از 18 سالگیم مینویسم اینارم مو به مو نوشتم و هربار که میخونم مثه همون روز قند کیلو کیلو تو دلم اب میشه