ميخام يكم دردو دل كنم پنج ساله ك ازدواج كردم از خانواده ام دورم خيلي خيلي تنهام يعني ن اهل رفيق بازي و برو و بيام ن كسي مياد خونه ام با فاميلاي شوهرم تو ي محله ايم ولي اصلا نميان خونه ام ن جاريهام ن بچه هاشون از همه جاريهام كوچيكترم و بچه هاي دو سه تا از جاريام ازم بزرگترن خيلي دلم ميخاد باهام رفت و امد داشته باشن شوهرم اهل تفريح نيس اهل كوه و دشت و كمر بردن اهل مسافرت هم نيس همش غرق كار خودش هيچ تفريح ديگه اي هم ندارم مگه سر دو سه سال ي مسافرت خارجي ي هفته اي يعني ديگه دارم دق ميكنم از تنهايي!!ي جاري دارم طبقه بالاي خونه ام اصن از من خوشش نمياد اينقد كار خرابي كرد تو اين پنج سال ك كلا باهاش قطع رابطه كردم يعني واقعا اذيتم ميكرد الان بقيه جاريا و بچه هاي خواهرشوهرام اونجا ميرن از در خونه من رد ميشن ولي نميان خونه من حس ميكنم كسي دوسم نداره ميترسم اين وضع ادامه پيدا كنه شوهرم ك خيلي فاميل دوست فك كنه من عيب و إيرادي دارم و دلش ازم بره اخه همه با هم خوبن جز من ك تازه واردم بهم ميگن خودت نميري نمياي ولي من ميرم ميام گاهي دعوتشون ميكنم اما خودشون پيش اون جاريم ك طبقه بالايي مون ميشه ميرن ولي خونه من نميان موضوع مسخره اي نيست أصلا تنهايي خيلي سخت ميرم پيششون حس غريبي ميكنم چون در حضور اون جاري ك باهام خوب نيس زياد تحويلم نميگيرن ميشه بگيد من چكار كنم اينا كلا فاميل دوستن من نميخام وصله ناجور باشم
امروز شوهرم من و ب زور برد خوني خواهرش اون جاريمم بود نميدونستم ك اونم هس همه اون و اينقد تحويل گرفتم دختر يكي از جاريام ك خيلي مغرور داشت ماسك ميزد بهش منم اين وسط حس اضافه بودن ميكردم اخه ترك زبانم هستن منم زبانشون و نميفهمم ميدونن نميفهمم ولي باهم تركي حرف ميزنن منم حس اضافه بودن بهم دست داد زنگ زدم اقام اومد دنبالم از اونجا ك اومدم ي دل سير گريه كردم يعني نميدونم من چ گناهي كردم ك اينا باهام اينجوري ان
زیاد سخت نگیر اگه با تو خوب نیستن عیب از خودشونه چون نمی تونن لابد بهتر از خودشون رو ببینن .چرا بیخود اعصاب خودتو خورد می کنی برای خودن کلاس برو کلاس موسیقی آشپزی چیزی ثبت نام کن .بعدشم بهتر خونت نمیان بیان اعصابتو خورد می کنن اونوقت همین میشه یک بحث و دعوای مفصل با شوهرت . با همسرت هم حرف بزن بگو از این وضع خسته شدی و زندگیت یک تغییر سازنده میخواد. اونوقت می بینی همه چیز درست میشه حتی بدون فامیل همسرت
زیاد سخت نگیر اگه با تو خوب نیستن عیب از خودشونه چون نمی تونن لابد بهتر از خودشون رو ببینن .چرا بیخو ...
كاش ب اين قشنگي و سادگي ك ميگفتي بود اخه شوهرم اصلا وقت هيچي نداره بس سرش تو كارش ميگم كلاس ميگه بهونه است ميگم باشگاه ميگه بهونه است ميگم لااقل خونه بگير دور باشيم ميگه بهونه أست ب خدا خسته شدم ديگه تازه چون اختلاف سينمون زياد اصن دركم نميكنه حالا من لا همه چيز اون حتي درك نكردنشم ميستزم چون ميدونم شخصيتش همين نميشه تغييرش داد ولي ب خدا اوايل ازدواج هي من و ميچسبوند ب خانواده اش هي من و ميبرد اونارو مياورد ولي ميديد ك اصن با من خوب نيستن ناراحت ميشد منم ميگفتم خب چ اهميتي داره اينهمه ادم تو شهرو كشور غريب ن فاميل شوهر دارن ن فاميل خودشون و زن و شوهر باهم خوشن اينقد پيله كرد ب روابط حسنه ي من و اونا ك ديگه الان براي منم مهم شده ازي طرف فاميلاي خودم همه مغرور و از دماغ فيل افتاده ك مخالف ازدواج من و شوهرم بودن از ي طرف فاميل اونا ك دارن تلافي همه رو سر من در ميكنن حالا من اين وسط تك و تنها موندم نميدونم كجا برم چكار كنم
اصلا ببین شوهرت بهت اهمیت میده یا طرف خونوادشو میگیره.زندگی مامان بابای منم همینجوریه بابام همیشه مامانمو واسه خونوادش فدا میکنه کتک میزنه دعوا راه میندازه همه ی فامیل از مامان من خوششون نمیاد نه خانواده خودش قبولش دارن نه خانواده شوهر.چند بارم خواسته طلاق بگیره ولی میگه نمی خوام بچه طلاق بشی بعدشم هنوز به سن قانونی نرسیدم .نمی دونم ولی همچین زندگی هایی آدمو سرسخت بار میاره تصمیمی بگیر که بدونی نه فردا خودت ضربه میخوری نه بچه هات.