ماها تقریبا بعد از ۴۰ روز اومدیم خونه پدرشوهرم چون شهر دیگس
کلا دو روز اینجاییم اصولا دو وعده اینطرفیم دو وعده خونه مامانم اینا
خلاصه ناهار شوهرم گفته بود میایم خونتون
بعد دیگه یربع به چهار که رسیدیم مادرشوهرم گف حموم بوده و تازه رف سر ماکارونی پختن
توی این ی ساعت ی چای اورد و گوشفیل که من گفتم میل ندارم خودش خورد
بعد هم ساعت ۵ ماکارونی اورد انقد چرب و بدمزه
نه سبزی نه حتی ی پیازی چیزی
فقط یه کاسه ترشی
کلا یک چهارم بشقاب تونستم بخورم
گفت ما امشب میخوایم بریم روستامون دیگه چیزی نداریم تو خونه
حالا مامان من هر هفته میاد شهرمون و همش غذا میاره میخره
همین دو هفته پیش برد ما رو شمال
ولی چرا اینا احترام من مهمون ی روزه رو نگه داشتن
خیلی ناراحتم