منم دیشب رفتم مسجد همش خاطراتش جلو چشمم بود و اشک میریختم...
نمیدونم چرا بعداز ۱۳سال نتونستم فراموشش کنم
حسرت دیدنش به دلم موند
کاش مال منم زنده بود حداقل میدیدمش
هزار تا ای کاش موند توی دلم
پسرعموم بود و از بچگی مهرش تو دلم بود
با این حال وقتی بزرگترا گفتن من و اون ازدواج کنیم خیلی خجالتی بود چند وقت نمی اومد خونمون و ندیده بودمش
حتی توی کفن هم نتونستم بببنمش صورتشو پوشیده بودن وقتی من رفتم...😢😢