من دو سال پیش رفتم سرکار
صاحب کارم ی پسرجوونه ک از بچگی روی پای خودش وایساده
کم کم بهم علاقه مند شدیمو باهم بودیم
خیلی باهم اختلاف داشتیم
هرروز دعوا بود تا اخلاق هم و بفهمیم
اینم بگم ک خیلی حساسه
منم چون دوسش داشتم همه رو گذاشتم کنار
از ابرو برداشتن
آرایش کردن
چادر زدن
همه کاری کردم ک بشم اونی ک میخاد
مشکلم این بود بش نگفتم از گذشتم
ترسیدم ازش
وقتی اخلاقشو دیدم ترسیدم حرفی بزنم
تا دوماه پیش ک دوست صمیمیم رفته بود براش گفته بود چن تا تهمت زشتم بهم زده بود
اینم باور کرد همشو
منم خودم براش گفتم همینارو ولی بعد دوسال ولی دیگه باور نکرد من رابطه نداشتم با کسی
حرف دوستمو باور کرد
گف قصدم دیگه ازدواج نیس ولی میمونم باهات ک نگی نامردی کرد
تااینکه ی دختر جدید اومدمحل کارمون
من می دیدم باهمن.بهم پیام میدن.استیکر میفرستن براهم
چن بار دعوا کردیم ولی دیگه یادش نبود
تااینکه من دیگه نرفتم سرکار
بعدش زنگ زد ک بیا منم دلم براش تنگ شده بود رفتم
بازم همون صحنه هارو دیدم ولی گذاشتم باخدا
تااینکه دختره دسش رو شد ک بدتر ازمنه
من حسم میگه اونو میخاد ولی خودش میگه نه
میگه این چن وق داشتم بش می گفتم ک مث تونشه
ک مث تو اشتباه نکنه
ولی باهم نبودیم
دیشب دوتامون کشید کنار باهامون حرف زد
گف دیگه دوتاتون بلدید ک من چیجوری بودم باهاتون
رقیب نباشید
گف هرکی میره پی زندگیش
منم میرم
من خیلی شکستم
دیشب خیلی گریه کردم
خودش گف حلال کن ناراحتت کردم ولی بیا منطقی باشیم
گف میخامت ولی منطق
امروز دختره پیام داد حلالیت خواس
گف رفتم درگاه خدا توبه کردم حلالم کن دیگه با اون نیسم
من خیلی این دوسال زجر کشیدم
خیلی اعصابم بهم ریخت
نمیدونم الان چیکار کنم؟
پسره میگه باهم باشیم تا خدا درس کنه
میگه از خدا بخوایم
ولی من میترسم باز اعتماد کنم
اونم یعنی نمیتونه اعتماد کنه بعد از حرفای دوستم
دلمم حرف حالیش نیس دوسش داره😔
بگید چیکار کنم