امشب به مناسبت عید غدیر رفتیم خونه عموی بزرگم اخه من خودمم سیدم و تا دیشب دیر وقت مهمون داشتیم عموهای دیگم هم همشون اونجا بودن رفتیم چون بزرگتره یه سری بزنیم عموهام نبودن و فقط زنموهام بودن من و مامانم وخواهرم رفتیم خونشون
پدرمو چند سالی میشه از دست دادم دیدم زنموم هی میره تو بالکن با تلفن صحبت میکنه و میاد بعدم گفت عموها رفتن یه دوری بزنن پیاده در حالی که دیدم ماشین عموم تو پارکینگ نبود هی ما نشستیم عموم نیومد تا دیگه نزدیکای ۱۰همشون اومدن دیگه ما بلند شدیم که بیایم عموم گفت رفته بودیم فلش بخریم دیدم چرا جز ما هیچکس دیگه نمیره اما خب گفتم شاید میخوان بشینن بازم خلاصه رفتیم سوار ماشین که خارج از پارکینگشون بود بشیم یهو دیدم عموم تا مارفتیم پایین اومد از تو ماشینش کلی غذا که از رستوران خریده بود برد بالا یواشکی هم سرک کشید ببینه ما هستیم یا رفتیم ما رو دید و در رفت مامانم کلی ناراحت شد انگار ما اضافه بودیم منتظر رفتن ما بودن همشون تا غذاهایی که به بهانه فلش رفته بودن خریدن و تو ماشین قایم کردن تا ما بریم برن بیارن از تو ماشین خدا رو شکر مادرم کم نذاشته واسمون چیزایی که بچه های اونا ارزو دارن همشو داریم اما بحث اینه که تا پدرم بود بزرگ مجلسشون بودیم و کلی واسشون خرج میکرد حالا که رفته رفتارشون عوض شده انگار غریبه ایم خواهرم اینقد گریه میکرد بذارین یکم دیگه بمونم بازی کنم گفتیم بریم ناراحت شد اونام نگفتن بمونید خب بازی کنه دیگه دور همشونو خط کشیدم چقدر راحت خوشبختی زندگیمون رو از دست دادیم که با نبود پدر همه چی بهم بریزه چقد ادما بی رحم و سنگدل شدن ...