قسمت ۲
گاهی فکر میکنم کاش ادم ها میتونستن مادر و پدرشون رو انتخاب کنن ی ازشون جدا بشن واقعا خیلی ها لیاقت بچه دار شدن و بزرگ کردنش رو ندارن
اصلا دوست ندارم به اون روزها فکر کنم ولی مگه میشه ؟؟؟ همه اون روزها تو تک تک ساعت ها و روزهای زندگی من جریان داره درست مثل ی فیلم که داری اون ها رو هی تکرار میکنی و میبینی ....کاش دکمه دیلیت وجود داشت اون و از حافظه م پاک میکردم
من الهام ۷ ساله شده بودم نامه رسون بابا و معشوقه اش گاهی مامانم صبح زود روزهایی که کار نداشت بیشتر جمعه ها دست من و می گرفت و میبرد خونه عمه خودش ی عمه خودم و تا عصر اونجا بودیم حتی گاهی از شب قبل کلی غذا درست میکرد و میذاشت کنار .... بعدها فهمیدم اون روزهایی که ما نبودیم زهرا خانم تشریف میاوردن خونه و بابا به اجبار مامان و من رو راهی میکرده بریم تا اون راحتتر به کارها و معشوقه اش برسه جالب اینجاست ما اون روزها اصلا وضع مالی مناسبی نداشتیم و بابا هرچی در می اورد خرج دانشگاه آزاد اون عفریته میکرده ...
خدایا اگه من تو این دنیا هستم و سهمی از آفرینش دارم خودت جلوی چشمام از اون زن هرزه انتقام بگیر
چه شب هایی که سر گشنه میخوابیدم و از دردی که رو سینه هام سنگینی میکرد تا صبح اشک میریختم من بیشتر از هم سن های خودم درد و میفهمیدم و حس میکردم یادمه ی شب بابا از مامان پرسید که چرا دارم گریه میکنم و من فقط تونستم بگم دندونم درد میکنه کاش اون موقع داد میزدم که خسته شدم از این زندگی که واسم ساختن ...کاش مامانم کاری میکرد ..اعتراضی ؛قهری؛ دعوایی.... ولی کم نبود روزهایی که مامانم حرفی به اعتراض میزد و بابا با شلنگ و کمربند اون رو سیاه و کبود میکرد ...کاش مامانم آدم دل سنگ تری بود کاش ی بار اون دختر و تو کوچه و خیابون رسوا میکرد و بعد میرفت ...ولی کجا میرفت ؟ با کی میرفت؟ دخترش رو به کی می سپرد؟ ؟ اصلا اجازه داشت اونو ببره ؟؟ میرفت خونه پدریش تو روستا پیش ۶تا خواهر دیگش ؟؟ چه میگفت به بقیه ؟؟ که بعد از چندسال زندگی الان بر
را چی برگشته؟ انتخاب کی غلط بوده مادر و پدرش؟؟ی خودش ؟؟ ی دست روزگار که این شوهر سرراه اون گذاشته
مامان فقط تو دلش نگه داشت وصبر کرد وصبر کرد
پایان ۲
خدایا تو دستامو محکمتر بگیر
شما اگه همچین اتفاقی واستون بیفته جای مامان بودید چکار میکردید ؟؟ به فکر زندگی و بچه بودید ی قید همه چی رو میزدید؟؟؟