پدر شوهر و مادر شوهره نکبتم مثلا حاجی هستن
ولی گوسفند قربونی نمیمنن چون ک خسیسن
جاری خل و چل من اینا رو عادت داده هر عید یه شیرینی میگیره دستش پا میشه میره خونه اونا
اونام ک بنده شکم به به چه جه میکنن
خداروهزار مرتبه شکر امسال نیستش کار شوهرش افتاد به شهر دیگه حالا منم میخام امسال نرم ن بخاطر یه جعبه شیرینیا
خدایی تا آخر ماه 200 بیشتر نداریم ت کارت حالا حساب کنید با ی بچه ی دو ماهه
ولی بازم این مردا برای خانواده خودشون از زیر سنگم جور میکنن، بیخیال بخاطر شیرینی نمیرم
چون مادر شوهر خیلی اعصابمو خرد کرد این چند وقت توی تاپیک های قبلیم هست( اومدم مای بی بی ببرم برای بچم از اون اتاق دیدم بچمو نشونده داره پاهاشو ب سرش نزدیک میکنه منا دید ترسید) یک هفتس دارم گریه میکنم بچم بهم ریخته همش داره بالا میاره بردمش دکتر میگه مگه میشوننن بچه رو اینقدر حرص خوردم ک نکته بلایی سرش اومده باشه
البته اینم بگم از وقتی پسر زاییدم مادر شوهرم چل شده خانوادش مرد سالاری و گر ن تا الان طلاقم داده بود 😆
و اینکه همش سعی داره منا از چشم پدر شوهرم ک خیلی هم شکمو هستش بندازه و زن بابای شوهرمه مامانش نیس
حالا اگه شوهره ترسوی من گف بریم چکار کنم میخام نرم و پای دعوای حسابی هم هستم