فکر نمیکنم هیچکس عشق من رو به مادرش داشته باشه و اینقد اذیتش کرده باشه
همین الان داشتم گریه میکردم که کاش میفهمید چقدر دوستش دارم
معتاد خاستم نباشه 17سال جنگیدم اولا شعر می گفتم تو سن کم بعد به پاش افتادم بعد زدمش بعد ال نمایش کردم بعد جون عزیز اش قسم دادم هزارتا کار هزارتا دعوا آخه یه بچه نمیتونه مادری که مثل جواهر هست رو پای بساط ببینه نمیدونم چشم بود چی بود تو خونه ای که جز شادیوسلامتیو پول هیچی نبود یهو سرو کله این کوفتی پیدا شد و همه چی و کرد جنگ و دعوا مادر با حوصله کدبانو من شد یه آدم بی انگیزه بی حوصله همه هنوز که هنوزه حسرتش رو میخورن بسکه عزیزه. اما خودش مثل قبلش نیست بی اعصاب شده از من خسته شده از هم چی دیگ مثل قبل نیست
براش دعا کنید خدا وجودش رو پاک کنه
خدا مادرش رو نبخشه که گذاشت جلوش و با حرف اش بین منو اون تفرقه انداخت