2777
2789

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

یادم نیست

ولی اگه کسی باهام شوخی بد یا زشت یا توهین آمیز بکنه فوری جبهه میگیرم😶

بهترین دیالوگی که توی عمرم شنیدم:امروز می خواهم به مصاف تزویر بروم که بدترین آفت دین است. تزویر با لباس دیانت و تقوی به میدان می آید. تزویر سکه ای است دورو، که بر یک رویش نام خدا و بر روی دیگرش نقش ابلیس است. عوام خدایش را می بینند و اهل معرفت ابلیسش. و چه خون دلها خورد علی از دست این جماعت سر به سجود آیه خوان و به ظاهر متدین...💔

صندلی رو از زیرم کشیدن . موبایلمو قایم کردن فکر کردم جا گزاشتم . . جواب ازمایشم رو وقت نداشتم خودم بگیرم برادرم رفت گرفت هرچی زنگ میزدم رد تماس میداد اخر سر بعد چند بار با بغض گفت گرفتم میام بهت میگم فقط قیافه منو تصور کنید 😑

اینکه خدا سهم ِ زیبایی ِ دیگران را گرفت و به تو داد .. شاید عادلانه نبود ... ولی خیلی عاشقانه بود 💟

چندسال پیش فیلم بوگیمن دیده بودم رفتم تو جو خواهرم رفت دستشویی وقتی صدای روشویی اومد فهمیدم داره در میاد رفتم نشستم پشت در دستشویی

وقتی در باز کرد  قیافمو کجوکوله کردم با صدای وحشتناک بلند شدم🤦‍

آبجیم خیلی ترسید جیغ زد رفت تو در بست نشست گریه کرد😑😓

من انقد خندیدم😂😂

مامانم اومد دعوام کرد ولی من هرکاری میکردم خندم بند نمیومد😅😓

دوستم توکلاس معلم اومده پاشدوقتی خاس بشینه صندلی اززیرش کشیدن وحشتناک خوردزمین سرکلاس مقنعه ازسرم کشیدن رفته بودم زیرمیزدرست میکردم معلم فک کردچون درس نخوندم ترسیدم زیرمیزقایم شدم صدام کردواسه درس پرسیدن.

میشه واسه شادی روح شوهرم صلوات بفرستی

من بچه که بودم دختر خالم همش با من بازی میکرد. من از بچگی ریز و ضعیف بودم و دختر خاله خانوم درشت و قوی..یع روز کلی مهمون داشتیم اونام دعوت بودن. من و دختر خاله رفته بودیم تو حیاط و زن و شوهر بازی میکردیم😛بعد این  دخترخاله ما مثلا میخاست شوخی کنه وسط بازی بااون دستای قدرتمندش هی ب من سیلی محکمی و میزد و میخندید😥😥. منم صورتم از شدت درد میسوخت و الکی میخندیدم. 😢فک کنم صورتم قر

رمز شده بود. وای چشمتون روز بد نی

بینه انقد میزد دیگه اشک همینطور از چشام جاری میشد و در عین حال الکی میخندیدم و هیچی نمیگفتم. اونم هی میگف چرا گریه میکنی ؟منم مییگفتم کو گریه کنم دارم میخندم. اونم میگفت پس چرا از چشات اشک میاد ؟؟منم میگفتم نمیدونم خودش میاد.. 😤😣

بعد چن دقیقه این خانوم رفت تو خونه آب بخوره. منم تو حیاط رفتم یه گوشه قایم شدم و مثل ابر بهار داشتم گریه میکردم و صورتمو میمالیدم. اینا که رفتن خونشون رفتم به مامانم گفتم. گفت دیگه نمیخاد باهاش بازی کنی 🙅😟

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

مرخصی دانشگاه

lilac_ | 18 ثانیه پیش
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز