من بچه که بودم دختر خالم همش با من بازی میکرد. من از بچگی ریز و ضعیف بودم و دختر خاله خانوم درشت و قوی..یع روز کلی مهمون داشتیم اونام دعوت بودن. من و دختر خاله رفته بودیم تو حیاط و زن و شوهر بازی میکردیم😛بعد این دخترخاله ما مثلا میخاست شوخی کنه وسط بازی بااون دستای قدرتمندش هی ب من سیلی محکمی و میزد و میخندید😥😥. منم صورتم از شدت درد میسوخت و الکی میخندیدم. 😢فک کنم صورتم قر
رمز شده بود. وای چشمتون روز بد نی
بینه انقد میزد دیگه اشک همینطور از چشام جاری میشد و در عین حال الکی میخندیدم و هیچی نمیگفتم. اونم هی میگف چرا گریه میکنی ؟منم مییگفتم کو گریه کنم دارم میخندم. اونم میگفت پس چرا از چشات اشک میاد ؟؟منم میگفتم نمیدونم خودش میاد.. 😤😣
بعد چن دقیقه این خانوم رفت تو خونه آب بخوره. منم تو حیاط رفتم یه گوشه قایم شدم و مثل ابر بهار داشتم گریه میکردم و صورتمو میمالیدم. اینا که رفتن خونشون رفتم به مامانم گفتم. گفت دیگه نمیخاد باهاش بازی کنی 🙅😟