من تو همسایگی مادرم زندگی میکنم .
مادرم قلبشو باتری گذاشته و نمیتونه دستاشو بالا بیاره رفتم تا لباسای خیس رو رو ی بند پهن کنم .
مامانم حتی اشپزخونه نداره تمام وسایلاش رو ی ایونه زیر ظرفشویی اب میده بیرون همون جا سیب زمینی و پیازاش بود اب که میریزه روش سیب زمینیو پیازاش میپوسه .
جای سبی زمینی و پیازاشو در میاره میزارع یه گوشه ی دیگه روی ایون
مادر بزرگم میاد میگه اینو گذاشته اینجا وسایلاش همه رو داره رو هم کوه میکنه میره بالا من به مامانم گفتم ورش دار بزار همونجا بزار بپوسه ولی این اشغال بهت حرف نزنه .
مامانم عصبی میشه میگه خب سیب زمینی پیازه من باز جایی ندارم که گوه نیست که .
منم گفتم سیب زمینی پیاز تو برای اینا گوهه اقا این سلیطه ی پیر در اومد دمپایی رو گرفت منو کتک زد دمپایی رو ازش گرفتم پرت کردم
یه پنکه ی خراب بود گوشه ی حیاط اونو گرفت پرت کرد طرفم منم دیدم چیزی نمیشه حلش دادم و افتاد .
ولی بلند شد راه افتاد تو کوچه داد و بیداد از بس از این کارا کرد همسایه ها میشناسنش نیومدن بیرون