سلام من یه ماه اومدم شهرستان خونه بابام والبته خونه پدر شوهرم خونه هاشونم نزدیک بهم هیتش حالا موقعی که اومدیم ما یه راست اومدیم خونه بابای من منم چون مسافت طولانی بود بچه کوچیک داشتم و...حالم بد شد رفتم دکتر چند ساعت بستری شدم وخیلی داغون بودم بعد خانواده شوهرم اصلا زنگ نزدن حالمو بپرسن تا بعد پنج روز با شوهرم رعتیم خونشون تا فردا شبش اومدیم خونه ی بابای من وفرداش شوهرم رفت سر کارش دوباره چند روز بعدش خواهرشوهرم که شهرستان بود دخترش از دور دیدم زنگ زدم بهش که ببینم اومدن اینا گفتش که اره اومدیم توهم بیا خونه بابام گفتم باشه فردا میام حالا شبه.بعد فرداش بچم حساسیت پیدا کرده بود اب هوا عوض کرده بود بردم دکتر بعد سه روز رفتم یکم بهتر شده بود .بعد تو این سه روزم زنگ نزدن بگن تو که قرار بود بیای چرا نیومدی هیچ..
همیشه اولین تجربه ها یا خیلی تلخ هستند یا خیلی شیرین بعد از آن اولین ها همه چیز به مرور عادی میشود شاید بزرگترین موهبتی که خداوند به انسان داشته همین قصه ی تلخ عادت است...💔