مادرم صب چارپایه به دست اومده خونمون که انباری منو مرتب کنه گفته بودم قبلا نمخام چارپایه بدست بیاد بعدامیگم جم میکنیم حالاپاشده اومده باحرص گفتم چرااومذی چرا بااین اومدی اعصابم ریخ بهم توخیابون بااون چارپایه اومده.
خاهرمم هی رومخ بود.مامان بریم من میرم هی رومخ من بود .الانم بعدناهاردرازکشیدیم.خودمم اصا حوصله نداشم خسته بودم.درازکشیده هی پاش تووکمرمه بلندمیخنده عرعر.هی میخوردبه من منم هی میگفتم بهم نخور.اخرپاشدم دستشوکشیدم گفتم اتاقم نمتونم ببرمت کارداریم کجاببرمت صدات نیاد.
مامانمم یه لحظه حرصی بالگد زدتش.اونم بلندبلندگریه مامانمم پاشد حاضر شد رفتن.گفتم پس چرااومدی اینجورکردی؟بهم ریختگی قبلی میدونسم چی به چی بود حالا چکارکنم اینجور بهم ریختس.من گفتم بیایی؟من غلط کردم گفتم.نمخام خونم جمع شه من بهم ریخته دوس دارم همین که هس.
خویهو پاشده صب زنگ زده داریم میایم چیزی نمخای گفتم نه.چمدوتسم باچارپایع میاد چون قبلا گفته بودم اصلا نیا بعدا میگم میای جم کنیم رختخابامم جم کنیم
خاهر سلیطه کرموم هم هی رومخ.کصافت
حالا چه کنم؟گذاشتن رفتن.اخرهفتم نمرم خونشون