سلام خانمهای محترم برادرزاده من ۱۴ روزه عمل شده هجده ماه شه مشکل قلبی داشت بعد عمل دو بار احیا شده الان دکتر مغز و اعصاب میگه مغزش آسیب جزئی دیده .نه شیر میخوره نه کسی رو میشناسه.برا سلامتیش دعا کنین ی قل هم داره
راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی میگرفتم یا سخت بود یا وزنم برمیگشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهمتر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.
روزی از روزها ،شبی از شب ها ،خواهم افتاد و خواهم مرد ،اما می خواهم هر چه بیشتر بروم .تا هرچه دورتر بیفتم ،تا هرچه دیرتر بیفتم ،هرچه دیرتر و دورتر بمیرم .نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه ،پیش از آن که می توانسته ام بروم و بمانم ،افتاده باشم و جان داده باشم ،همین .
آدمها را مهم نکنید.همانطور که زیرشان را خط میکشیدبه آنها نشان دهید که بلدید دورشان را هم خط بکشید.آدم ها که مهم شوند دیگر به چشمشان ریز میرسیدبه آنها یادآوری کنید که این خودِ شما بودید که آنها را واردِ عرصه کرده اید تا خودکارهای قرمزتان جوهر دارندشروع کنید خیلی ها را باید پر رنگ تر خط بزنید.(دوست عزیز من ممکنه نظرم باهات فرق کنه ولی دشمنت نیستم. بهم احترام بزاریم در کنار تفاوت عقاید. بهم عشق بدیم دنیا قشنگ تر میشه😘😘😘😘)
دلم مي خواهد يک دختر داشته باشم.?دختري با موهاي بلند مشکي و چشم هاي درشت خندان. اسمش را بگذارم "گيسو" و هر وقت دلم آشوب بود بنشانمش روي زانوانم و گيسهايش را ببافم تا قلبم آرام بگيرد.حالا که فکرش را ميکنم دلم ميخواهد "باران" هم داشته باشم. دختري لاغر و قد بلند که با صدايي مخملي برايم شعر بخواند. يک دختر تپل و مهربان با گونه هاي سرخ و گرد هم ميخواهم. اسمش را بگذارم "آلما" و موهايش را با شامپوي سيب بشويم تا حسودي موهاي طلايي خواهرش "گندم" را نکند. آدم براي دختري با موهاي طلايي جز گندم چه اسمي مي تواند بگذارد. معلوم است، "خورشيد"! اصلا خورشيد بايد اولين دخترم باشد و هر صبح که چشمهايش را باز مي کند ببيند خواهرش "شبنم" زودتر از او سماور را روشن کرده، "شادي" را بيدار کرده و به "نسترن" رسيده. دلم ميخواهد در حياط خانه م "ترانه" بخواند و "بهار" برقصد. "نگار"م خودش را لوس کند و من به هيچ کدام نگويم که روز تولد خواهرشان "الهه" مجذوب چشم هايش شده م. دلم چقدر دختر مي خواهد. روزهايم بي "سحر"، شبهايم بي "مهتاب"، آسمانم بي "ستاره" و زندگي بدون "افسانه" ممکن نيست. تازه يک "ساقي" هم ميخواهم تا سرم را گرم کند و "همدم" تا درد دل هايم را برايش بگويم. "رويا" مي خواهم تا انگيزه زندگيم باشد و "آرزو" که دليل نفس کشيدنم. دلم ميخواهد يک دختر داشته باشم. دختري که خودم را توي چشمهايش و آرزوهايم را روي پيشانيش ببينم. هيچ اسمي توصيفش نکند. همه چيز باشد و هيچ نباشد. از هر قيدي آزاد باشد و در هيچ ظرفي جا نشود. رهاي رها باشد! آري، انگار دلم مي خواهد دخترم "رها" باشد..