یادمه اونوقت ک تازه عروسی کرده بودم دقیقا دویال اول ک بچه نداشتم انقد مامانش رو مخم بود با بی تفاوتیاش با گوزمحلیاش بهم بی احترامی میکرد وای وقتی میرفتم خونشون یکم گندم میپخت میگفت اسمش درشته یا دوسه تا تیکه مرغ میریخت تو دریایی از اب وااااااای نگم براتون هرچقدر بگم کم گفتم
بعد من همش گیر میدادم ب شوهره همش جنگ همش دعوا وای این دوسال ما همش دعوا میکردیم همشم سر اونا بود اگه ن خودمون مشکلی با هم نداشتیم