امروز به شدت دلم گرفته بود و بی حس بودم.دوس داشم شب شوهرم بیاد بریم بچرخیم شب جشنه
دیرکه اومد هیچ،ازاونورم به بچه برادرش قول داده بود بره خونشون،من کلا نمخاسم برم تااونام یه سری بیان خونمون،هیچی دیگه یه جوررفتیم قرارشد نیم ساعت یه ساعت بشینیم زود بریم بچرخیم،
ساعت ۱۰رفتیم۱۱نیم با چش ابرو من اوندیم بیرون درصورتیکه همه جام خلوت بود،داداشای دیگشم بعدما اومدن اونجا،نکواقا دلش میخاسه بشینه تااخر،که گفتم وقتی منو به هوای بیرون بردن ازخونه دراوردی بیرون زیرش نزن،
داداش بزرگش انگاری غروبیه مادرمو دیده بوده بازنش اصرار کردن برسونیمت که مادرم نرفته ،مامانم گف بیچاره برادرشوهرت پیاده شد صندوقم برام باز کرد چون میخاسم بپیچم جای دیگه سوارنشدم،داداشش اینو به اقا تعریف کرده شوهر احمقم گف مامانت چرا سوارنشده،به داداشم گفتم دفه دیگه دیدیش اصا تعارف نکن
منم سوختم گفتم لازم نبود شعورتو به رخ بکشی میگفتی شاید کارداشه بس بود ،،به ماچه سوارتشده یابه اون چه
بعدم گفـچراهمه هستن نشینیم؟؟گفتم چون قرارداشیم و بیکارنبودیم بخاطر بی فکریت اومدمم که همینجور به بچه قول دادی بری خونش
و بحثو دعواو اینااا و بشکون کرفتننای من اه الانم تو پارک نشسم عین دوتاغریبع