2777
2789
مرسی دوست جونی هاااا بابت دل گرمی هاتون ..... چقدر خوبه که اینجا هست و چقدر خوبه که آدمم یتونه راحت حرف دلش رو بزنه ....

خوب راستش تو رو خدا بد برداشت نکنین .. من اینقدر هم به قهر نیومدم ... راستش هر هفته من 2-3 روزی رو خونه مامان هستم ..خوب ایندفعه یه کم کش اومد داره میشه 1 هفته ههههههههههههههه ...

راستش من خودم هم از قهر خیلی بدم میآد ...یعنی بیشتر از اون که قهرم حال طرف رو بگیره خودم رو عذاب می ده ..ولی ایندفعه خیلی خیلی زور داشت .... هر کاری می کنم که پیش قدم بشم و یه زنگ بزنم و ببینم اصلا مشکل از کجا بوده نمی تونم ...

به هرحال امروز دارم بر م یگردم سر خونه و زندگیم ههههههههه ..هیج جا خونه خود آدم نمیشه ....




شایان هم طفلک بچم دوتا پشت دستی محکم خورد اون روز ... ولی بیشتر عذاب وجدان داشتم که چرا تو اون شرایط زدمش ...




واییییییی حمیده جون ...خدا خیلی رحم کرده .... عجب روزگار بد و سیاهی شده .... کلا همسر من عقیده داره که اینجور جاها دست نگهبان و ...با جناب خلاف کار تو دست همه .. من همه اش بهش می گم "بدبین" ..... ولی وقتی به اتفاقاتی که می افته نگاه می کنم می بینم بد هم نمی گه .....

من که جایی باشم و سر بگردونم ببینم شایان نیست دلم یه هو میریزه پایین .. بمیرم که تو چی کشیدی .....

خواهرزاده‌م امسال تیزهوشان قبول شد 😍🥳

امسال کلاس‌های تام‌لند رو می‌رفت و من هر بار می‌رفتم خونه خواهرم، می‌دیدم اونم یه گوشه نشسته داره با بچه کلاس می‌بینه 😂

البته فکر کنم خواهرم از خودِ خواهرزاده‌م بیشتر طرفدار استاد طاری شده! انقدر هم از استادا برام تعریف می‌کردن که آخرش منم اسم چندتاشون رو حفظ شدم 😅

سلاممممممممممممممممم
امیدوارم همگی حالتون خوب خوب خوب باشه...
فیروزه عزیزم در این مورد نمیتونم زیاد نظر بدم به هر حال هر کسی شرایط خاص خودشو داره .... انشالله که هر چی زودتر همه چی ختم به خیر شه.
سمیه عزیزم مبارکهههههههههههههههههههه نی نی تو دلیت......به سلامتی این دوران شیرینو به سر ببری.
الناز من کلیییییییییییییییییییییی دلم میخواد این خرمالوی خوشمزه رو بچلونم نمیایین این ورا؟
مونا جونم بهتری؟فسقلات چقدر شبیه همن!!!!!!!!!ای جاااااااااااااان جفتشونو از طرف من ببوس.
سمیرای گلم خدا بد نده!!!!!!!به خدا چند روزه میخوام بهت بزنگم فکر کنم اخرش سهند باعث و بانی اش بشه.
فرانک جون خیلی خوشحالم که همه چی ارومه.........
مهناز نازم نی نی هات چطورن؟؟؟؟؟واقعا به همت و اراده ات حسودیم میشه...........مامان نمونه.
واااااااااااااااااااااااای حمیده چه اتفاق وحشتناکییییییییییییییییی....توی این مملکت شلم شوربا انتظار همه چی رو باید داشت.مواظب خودت و علی کوشگولومون باش.
مارسیم اوضاع احوال رو به راهه؟؟؟
هما جون حتما حتما میزنگم بهت ببخشید اون روز نشد درست بحرفم....بهتری عزیزم؟
میترا جون منم مثل بقیه دوستان بهت تسلیت میگم .... خدا سایه مامانت رو بالا سرت حفظ کنه.
درنا سهند هم خیلی بارباپاپا رو دوست داره تا جایی که به جای بارباپاپا عوض میشه میگه بارباپاپا عزیــــــــــــــزم به همین غلظت....
.....و اما از شازده ما:
عششششششششششششق توپه و جای جای منزلکده ما پر از توپهای رنگارنگه و روزی دو سه ساعت باید باهاش فوتبال بازی کنیم وقتی باهاش بازی میکنم رعایت حالمو میکنه و جوری بازی میکنه که مثلا پاش به توپ نخوره و من شوت بزنم و وقتی که من به توپ ضربه زدم میگه افرین مامان خیلی خوب زدی.....و در حین بازی مرتب میگه توی دروازه و معنی واژه های اوت و هند و ....رو خوب میدونه و گزارشگری هم میکنه.
عششششششششق دومش مک کویینه (کلا ماشین مخصوصا ماشین های بزرگ از جمله اتوبوس...البته مک کویین جایگاه خاصی داره)همه وسایلش یا مدل مک کویین هستن یا روشون عکس مک کویین داره اگه هم نداشته باشه خودش برچسب مک کویین و روشون میچسبونه.
توی مهمونی ها و مکانهای عمومی هم اولش کلی خجالت میکشه بعد از 5-6 دقیقه سر صحبت و باز میکنه و کله طرفو میخوره...برای مثال دیشب مامان بزرگش و برده بودیم دکتر.خانم اقای دکتر هم توی اتاق انتظار نشسته بود و کلی با سهند دوست شد بعدش هم سهند و برداشت و برد طبقه بالا(خونشون)وقتی هم که برگشتن دستاش پر از پسته بود .پسته ها رو میده به من و میگه اینا رو خانوم داده بعد عین همین جمله رو به ترکی به باباش گفت و خانوم اقای دکتر غش کرده بود از خنده ....بعد از شنیدن صدای خنده هممه اقای دکتر هم سهند و دعوت کرد به اتاقش و کلی باهاش گپ زد(بیچاره مریضهایی که توی نوبت نشسته بودن)لب کلام که پسر من با این ترجمه انلاینش هر جا میره میشه وسیله سرگرمی!!!!!!!!!!!
دیگه دیگه دیگه اهان پسر ما اشکال هندسی رو هم بلده و هر جا که یه شکل خاصی ببینه به همه معرفی اش میکنه مثل دایره مثلت مستطیل مربع شش ضلعی ستاره و......
رنگا رو فقط ابی و قرمز رو بلده بقیه رو هم گاهی درست و گاهی غلط میگه....
از یک تا پنج میشمره...
پازل رو خیلی خیلی دوست داره....
بن بن بن رو هم همینطور و روزی 2-3 بار میاره و خودش واسه خودش تکرار میکنه و کلمه های بابا و اب رو میتونه بخونه البته من اعتقاد به یاددادن خوندن توی این سن ندارم خودش این دو تا کلمه رو یاد گرفته.
و عشششششششق سوم پسرمون هم آبهههه....و هر وقت میریم بیرون باید باید باید از کنار یه میدونی یه فلکه ای یه فواره ای رد بشیم یا حتی کنارش نگه داریم.
خیلی نوشتم سرتونو درد اوردم.
دوستون دارم یه عااااااااااااااااااااالمه.
دلم برای دلم تنگ می شود گاهی....
سلام به همه دوستای خوبم.

بعلت خستگی شدید و آلام روحی ام پست هاتون رو درست و حسابی نخوندم. تو رو خدا به حساب بی معرفتی نذارین. می دونین که همتونو دوست دارم خییییییییییییییییییییییییلی.

بچه ها. بالاخره و متاسفانه کار گوش کوروش به عمل کشید........................ بله.

دیروز کوروش رو توی بیمارستان ایران مهر عمل کردیم...............لوزه سومش دراورده شده و چرک و مایعات پشت پرده های هردو گوشش تخلیه شد................ فقط بهتون بگم که خداوند خییییییییییلی مهربونه و خییییییییییلی به ما رحم کرد که قضیه گوشش رو جدی گرفتیم و به دادش رسیدیم چون تا مرز ناشنوایی پیش رفته بود................................. بعد از عمل دکترش بهمون گفت وضعیتش از اون چیزی که فکر می کرده بسیار وخیم تر بوده...........

ساعت 7 صبح بیمارستان بودم. بچم رو بیهوشی کامل دادن و حدود ساعت 10 از اتاق ریکاوری اومد بیرون....... ولی پرستارها می گفتن کوچکترین گریه ای نکرده برای وصل آنژوکد و آزمایش خون و فقط کمی بغض کرده. همشون عاشقش شده بودن!!!! بازم از خداوند ممنونم که فرزندی صبور و مرددددددددددد به من عطا کرده............. ساعت 5/1 بعد از ظهر مرخص شدیم و اومدیم خونه. خدارو شکر حالش خیلی بهتره ولی دیروز در اثر داروی بیهوشی یکم گیج و ویج بود.الان هم تو خونه پیش مامانمه. خوشبختانه خواهرم اینا تهران نیستن و مامانم درگیر اونا نیست و می تونه تا آخر هفته پیش ما باشه. البته همسر گرامی هم چهارشنبه و پنجشنبه تعطیله. ولی ما که فعلا خبری نیست که تعطیل باشیم.


خدایا شکرت که حال بچم خوب شد و الان سالم سالمه.


الهی شکرت تا بی نهایت.
سلام

فیروزه جون من جای تو باشم اصلا بیش قدم نمیشم برای اشتی البته با مامان شوشو و خیلی سر و سنکین میرم خونه و از زندکی سه نفره لذت میبرم. بزار یه بار هم که شده انا زحمت منت کشی را بکشند. با شوهرت هم صحبت کن و ازش بخواه به خاطر شایانم شده به این وضع خاتمه بده . و جدی با خانواده اش صحبت کنه . تا مزاحم ارامش شما نشن

حمیده جون من تقریبا حال و روزت را درک میکنم ولی مورد تو خیلی وحشتناک بود. خدا خیلی بهتون رحم کرده

مریم جون خداراشکر زود به دادش رسیدین وکرنه یه عمر بشیمونی به دنبال داشت. انشالله زود زود خوب میشه کوروش بزرک ما

مونا خوبه که یه هفته ای بجه ها خونه مامان هستن هم الودکی هوا اذیتشون نمیکنه هم یه تنوعی هست براشون.

محبوبه جون اوضاع رو براه هم نباشه روبراهش میکنیم هههههههه

سمیرا سامی هم از این مدل عروسک بازی خوشش میاد . ولی من تا حالا خلاقیت تو را امتحان نکرده بودم. باید یه بار که با هم با عروسکهای دستیش بازی میکنیم روش تو را هم به کار ببرم

قربون همه دوستای مهربون برم!که ابراز همدردی کردین وخدا پدرومادر هاتون رو براتون نگه داره!
ببخشین که پست ها رو کامل نخوندم
!اما اعتراف میکنم که با پست فیروزه جون خیلی ناراحت شدم و من هم اگه جای تو بودم همین کار رو میکردم و برای من هم این اتفاق افتاده که حرصم رو سر مهربد نازنینم خالی میکنم وعذاب وجدان بعدیش دیونه ام میکنه!

در هر صورت خدا به همه آدمها این رو یاد بده که همیشه قبل از اینکه بخوان با بقیه برخورد بدی داشته باشن خودشون رو جای طرف بذارن و ببینن در شرایط مشابه چه حسی بهشون دست میده!
دوستی نگران نباش!


واما حمیده جون با خوندن پستت از اول هی یا علی گفتم و تا آخرش مو به تنم راست شد و به نظرم تو هم یه صدقه گنده بده که خطر از پیش گوشتون رد شد!


واما در مورد رفتار مهربد من و علایقش!عشق ماشین بازی است و همیشه میشه با ماشین سرگرمش کرد و پازلهای کوچولو رو هم دوست داره واونهایی که مثلا 16 یا 20 تیکه است باید باهاش کمک کنیم!عشق کارتون دیدنه و ساعتها هم بشسنه دوست داره کارتون ببینه!عشق baby TV است و همش میگه من میخام بیبی تیووو ببینم!وخیلی وقتها حرف گوش کنده اما خدا نکنه که بد لج بشه!وای دیونه ات میکنه!

من اما خودم یه کم وسواسم و تو مهمون و مراسم همش بغلش هستم !احتمال خیلی زیاد اشتباه میکنم !اما چه کننننم؟؟؟؟

ضمنا همتون رو دوست دارم هوارتااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!
سلام به همگی

من صبح یه عالمه نوشتم پرید.

فقط اومدم بگم که واقعا با خوندن پست مریم و حمیده شوکه شدم .

حمیده جونم خدا خیلی بهتون رحم کرده. خیلییییییییییییی وحشتناک بود این اتفاق. علی این آقاهه بغلش کرده بود گریه نمیکرد؟ این بچه های ما همه شیر بودن و بد اخلاقیشون فقط برای ماهاست به بقیه که میرسن موش میشن!!!!!!!! فک کن این علی که تو میگی معمولیش هم بدقلقی میکنه رفته بغل آقاهه خوش و خرم باهاش یه مسیری رفته !!!!!!!!!!! وایییییییییی الان که مینویسم هم مات و مبهوتم و واقعا شوکه و ناراحت . خدا ودش به هممون رحم کنه .

مریم جونم برای کوروش کبیر خیلی ناراحت شدم ولی همینطور که به خودت هم گفتم باز هم خدارو هزاران مرتبه شکر که زود فهمیدید. ایشاله زود زود خوب میشه . میدونم که تو هم اگه نگیم بیشتر ولی اندازه کوروش اذیت شدی . بنابراین خیلی مراقب خودت هم باش .

فیروزه جونم همه همه (البته به غیر از فرانک) کما بیش از این مشکلات دارن و هرکس واقعا خودش بهتر شرایطشو میدونه ولی امیدوارم زود زود مشکلاتت برطرف شه . من میدونم که تو به قهر نرفتی و فقط خواستی یک کم اعصابت آروم بشه که ایشاله الان دوباره با تجدید قوا میری به جنگ دشمن ههههههههههه
هوراااااااااااااااااا زنده باد فیروزه . من میدونم موفق میشی تو تیمت شایان و باباش رو داری که قدر هستنید. مگه نه؟ ولی از شوخی گذشته باهات صحبت کردم و میدونم که الان با اون دل مهربونت میری و تمام کدروتها رو میشوری و روزگار خوشت دوباره شروع میشه . دیروز بعد از صحبت کردن باهات به شوهرت غبطه خوردم از این همه بزرگواری و گذشتت . اینو از ته دل میگما . البته خدارو شکر خود همسرت هم به این امر واقفه.

فدراااااااااااااااااااااااا کجائی؟ بیا بگو از احوالات همسرت .

بقیه هم ایشاله هم خوب باشید و سلامت . راستی گچ بینی منو باز نکردن و گفتن دو روزه دیگه و این موضوع کلی من رو بهم ریخت و حسابی سر درد شدم از اون شدیدا . خدا به دادم من و الینا و اقای همسر برسه امشب با این سر درد من .
دوستان توجه کردین ازاده مامان باربدی خیلی وقته اینجا نیومده حاضری بزنه؟

ازاده عزیز جون دلمون برات تنک شده قد به نخود شده .

اصلا نکنه اون مامانی که رتبه سوم بارداری دوم را داشته تو بودی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

زود بیا که خیلی دلم برات تنک شده
سلام
یه هفته نبودم ببین چه خبر شده؟!؟!؟!؟!
ای بابا یه عمل داشتیم، یه بچه دزدی، یه ماشین دزدی ،یه فرار از خونه (فیروزه غلط کردم نزن بابا!)....خدایی با خوندن تک تک نوشته هاتون تنم لرزید!!
قربون همتون برم امیدوارم همیشه تن فینگیلا و مادر پدرای محترم سالم و سلامت باشه و دلا شاد که اینا مهمترین ثروت ها هستن!! کورش کبیر سلامت باشی، علی جون به مامانت بگو صدقه بده فیروزه همه چی رو دایورت کن رو تخم شایان دنیا دو روزه همش!
عاشقتونم والا هوا هم حسابی خرابه وگرنه یه قرار درست و حسابی میذاشتیم!!

آخرین اخبار این که خونه رو فروختیم، یه جا رو پیش خرید کردیم از دوست شوهر جان و عجالتا یه خونه خوب و خوشگل و دلباز تو شهرک اجاره کردیم و طرف 10 روز آینده جا به جا میشیم و من کلی خوشحالم!! خداااااااااااایا شکر!

و چقدر جالب که سهند وسام عین هم هستن پسرک منم یه فوتبالیست حرفه ایه که هرکی می بینه از شوتای محکمش دهنش باز می مونه و البته عشق مک کویینه!! رنگا رو کامل بلده اشکال رو کمی تا قسمتی و شاهکارترین قشمت ماجرا اینه که خیلی مرتب و تمیزه وبا هر اسباب بازی که بازی م یکنه اول باید جمعش کنه بعد بره سراغ یه بازی دیگه!
یاس هم تبدیل شده به یه جاروبرقی که دور خونه راه می افته و همه جا رو می لیسه !

ولی جدی جدی باید حسابی مراقب بچه ها باشیم تو مطب دکتر سام منشی اش برام تعریف می کرد یک خانومی هست که بچه اش رو میاره پیش دکتر و بچه اولش رو تو پارک دزدیدن و دیگه پیداش نکردن...می گفت از روی سرسره تا چشم برگردونده دیده بچه نیست .....هنوزم بهش فکر میکنم تنم می لرزه!!

هما جون من خیلی شرمنده ام که نتونستم بهت تلفن کنم باور کن خیلی تو فکرت بودم امیدوارم خوب خوب باشی و همه چی مطابق میلتون پیش بره نگران گچ نباش زود می گذره!

مهناز در چه حالی مامان تمشک؟

وای تصور جمع کردن وسایل و بسته بندی بهم انرژی میده.....

بعد نوشت: منم تو فکر آزاده بودم اتفاقا دیروز که با دری تلفنی حرف می زدم گفتم! آزاده دلتگتم عزیز دلم...
یاسی هم دیروز باهاش صحبت کردم حالشون خوبه مادر شوهرش یه مقدار مریض بود که از بیمارستان مرخص شده!
مامان سوم خودش بیاد خودشو لو بده دیگه....!!!
سلام

مریم جون خیلی واسه کوروش کبیر ناراحت شدم حالا باز خدا رو شکر که زود فهمیدید و بچه ناقص نشد واقعا" خدا رو شکر انشالله که دیگه از اینجور اتفاقات بد (مریضی) نداشته باشید از طرف من کوروش خوشگل رو ببوس

خانوم حنای خودمون خونه نو مبارکککککککککککککککککککککککککککککک راستی کجای شهرک خونه گرفتی

مادران حامله در چه حالید خوبید بیایید از تودلیاتونم برامون بگید

زن قـــــداست دارد ....
بــــراى با او بـــــودن باید مــــرد بود !
نه نـــــر ... !!!
سلام

آخ آخ آخ اینجا چه خبر بوده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

وای حمیده خیلـــــــــــــــــــــــی خدا رحم کرده اصولاً گلستان و میلاد نور کلاً خیلی جاهای خطرناکی هستن و باید شیش دنگ حواست به همه چیت باشه از بچه و همسری گرفته تا کیف و کفش و لباست بخدا اینو جدی میگم ولی مال تو خیلی وحشتناک بوده خدا خیلی رحم کرد طفلی علی حتماً خیلی ترسیده بوده براش صدقه ای چیزی کنار بزار .

مریم جونم خداروشکر که حال کوروش کبیرمون رو زودتر فهمیدی و مشکل جدی پیش نیومد وای خدا رحم کرد تازه تو یکی داری که تجربت بیشتره وای بحال ما بی تجربه ها تا بفهمیم چی به چیه . بازم خدارو صد هزار مرتبه شکر .

النازی خونه جدید مبارکهههههههههههههههههههههههه به سلامتی و دل خوشی توش بشینین :) فرصت کنم حتماً بهت میزنگم . راستی خودت گفته بودی یه شرکتهایی هست که بسته بندی می کنه من شمارش رو دارم می خوای یا خودت داری ؟

هما جونم بابا ما اینقدرها هم با خانواده شوشو بی مشکل نیستیم ولی در کل من خیلی مثبت اندیشم و هر کار اونا رو به نیت خوبشون میزارم و کلاً آدمی هستم که هیچی رو تو دلم نگه نمی دارم حتی اگه خیلی باعث آزارم شده باشه و یه نکته دیگه اینکه بعضی وقتها سر همسری غرشو میزنم و خوشبختانه چون غرهام منطقیه اونم تائید می کنه و منم آروم میشه و فرداش از یادم میرهههههههههههههه به همین سادگی ولی انصافاً خانواده شوشو خیلی خانواده بی آزاری هستن و من عاشق مادر شوهرم هستم .

دیگه اینکه نیلا یکشنبه سرفه های وحشتناکی میکرد و از اون روز که نبردمش مهد سرفه هاش قطع شده و خیلی خوب شده . خدائیش هر چی حساب می کنم کلی شهریه بابت مهد نیلا میدم و در کل ماه فکر کنم نصف روزاشم نمیره . کلاً 5 شنبه ها که نمیره !!! تو طول هفته هم معمولاً 2-1 روز رو نمیره با احتساب جمعه ها خلاصه پولمون باد هوا میشه .

بعدشم انگار پیشرفت این دختر ما فقط و فقط و فقط تو زبون بوده و بس . چون همه رنگها واسه نیلا یا آبیه یا صورتی !!! اشکال رو اصلاً نمیشناسه فقط به قول خودش بلده گردی بکشه . با هیچی هم بازی نمی کنه خلاصه در عجب موندم :(((((((((((((((((

فیروزه مادر در چه حالی ؟ بازگشت غرور آفرینت رو به منزکده خوش آمد می گوییم ههههههههه

سمیرا با توام که روزی n بار حرف میزنم دیگه بسه اینجا هم حالتو بپرسم بهم اووووو دست میده هههههههه

دیگه دیگه یادم نمیاد دوستت دارم بدددددددددددددددددددد
راستی مونا جونم خوشحالم که توام سرحالی و یه کمی خیالت راحت شده .

بچه ها یه چیز بگم بخندین:
دیشب داشتم فکر می کردم که اگه من یکی دیگه بیارم اونوقت نمی خوام خونه مامان اینا بزارم و دوست دارم مثل مونا بزارمش مهد .
کلاً هم عاشق مهد نیلا هستم و خیلی دوستش دارم ------------- متاسفانه از 2 سالگی قبول می کنن و از پوشک گرفته باشن ------------ اونجا هم نمی تونم بزارم که یه جا باشن ------------- باید یه مهد دیگه نزدیکای اداره بزارم -------------- باید صبحا ساعت 6 از خونه بیایم بیرون ------------- صبحا باید ساعت 4 از خواب پاشم ------------ عصرا ساعت 7 میرسم خونه ( تا برم دوتاشونو بردارم ) ------------- تا برسم خونه دچار گرفتگی صدا میشم چون همین الانم تا برسم خونه یه پا واسه خودم شهرزاد قصه گو هستم ، باغ وحش میشم ، صدای ماشینمون میشم و ... -------------- تا شام رو حاضر کنم و بهشون بدم و شام شوشو رو بدم و بچه هارو بخوابونم شده ساعت 11 ------------ تا ساک بچه ها رو اماده کنم و خونه و ظرفها رو جمع و جور کنم ساعت شده 1 ------------ نتیجه اخلاقی من میمیرم


خلاصه ساعت 1 نصفه شب کلاً خواب از سرم پرید و برای تمام عمرم قید بچه دار شدن رو زدم به همین سادگی و خوشمزگی .
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2847
2834
2835
2108