خدمت اون دوستایی که از من سوال کرده بودن چطوری وزن کم کردم باید عرض کنم که من تحت نظر یه مشاور تغذیه هستم. همچنین روزی یکساعت هم پیاده روی میکنم. یعنی اگه آسمون بیاد زمین و زمین بره آسمون من پیاده رویم رو انجام می دم......... حالا اگه کسی دوست داره بگه تا شماره مشاور تغذیه رو براش بذارم. رژیمش زیاد سخت نیست ولی پیاده روی رو حتما حتما حتما باید انجام داد وگرنه نتیجه نمی گیرین.............
من کالسکه و صندلی ماشین بچهمو از بیبی لایف گرفتم، تا الان که خیلی راضیام. موقع خرید هم کلی سؤال داشتم، با حوصله راهنماییم کردن. مامکوزی و بیبی برزا هم دارن 🥰 اینم سایتشون، گفتم بذارم شاید به درد یه مامان دیگه هم بخوره:
وای با دیدن این عکسا واقعا" اشکم در اومد چقدر زود گذشت چقدر خوشحالم که تو این مدت دوستان خوبی مثل شماها داشتم وای یک ماه دیگه من دوباره یه بچه اینقدری دارم
کسی با الی حرف زده بیاد به ما هم بگه من میترسم زنگ بزنم مزاحمش بشم با دو تا بچه الان باید خیلی درگیر باشه
مریم جون آفرین به همتت یادش بخیر پارسال منم از اول اردیبهشت شروع کردم به رژیم و کلی هم لاغر شده بودم ولی خیلی دوام نداشت الان دارم میترکم
بیتا دلم برای تو هم تنگ شده عکس ماهک رو دیدم دلم خیلی هواتو کرد یه خبری از خودت بهمون بده
یاسی . نوشین شما کجائیددددددددددددددددددددددد
همه و همه دوستتون دارم میبوسمتون
زن قـــــداست دارد .... بــــراى با او بـــــودن باید مــــرد بود ! نه نـــــر ... !!!
مارسیم جون مرسی از روحیه دادنت. می دونی، تا یه برنامه درست و حسابی نداشته باشی نمی تونی به هدفت برسی. اگه فکر می کنی که باید وزن کم کنی حتما حتما با برنامه ریزی و تحت نظر یه مشاور یا دکتر خوب این کار رو بکن تا هم وزن کم کنی و هم دچار سوء تغذیه یا خدای نکرده مشکلات دیگه نشی عزیزم. موفق باشی.........
موناجونم وقت برای وزن کم کردن زیاده.......... الان مراقب خودت باش و جوجه رو دریاب و فکر هیچی رو هم نکن. منم مثل تو خیییییییییلی ناراحت بودم چون قبل از بارداریم سر کوروش، 24 کیلو کم کرده بودم و دو مرتبه چاق شدم. ولی الان دارم سعی خودم رو می کنم که بتونم مثل قبل از بارداریم بشم. تو هم می تونی من مطمئنم........ تازه از این خوشحال باش که توی لاغری حامله شدی اگه تو وزن زیاد حامله می شدی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ راستی تا کی باید بری سرکار؟؟ من که تا 3 روز مونده بود به زایمانم سرکار بودم................... همش بخاطر اینکه 6 ماه رو کامل پیش کوروش باشم. می بوسمت.
سمیراجون عکست باز نمی شه عزیزم. ولی حتما عکسای ماهی بوده. اگه تونستی یه جور دیگه سعی کن بفرستیشون. مرسی.
دیدم دییدم دیدم دیدم. چقدرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر ماهن این عکسا فقط حیف که جوجه من توشون نیست................... خدا واسه همتون حفظشون کنههههههههههههههههههههههههههههههههه.
وای ترکیدم از خوشی. بالاخره الی به سلامتی و طبیعی زایمان کرد. قدم دخملمون مبارک باشه. حالا بیا بگو زایمان طبیعی چطوریا بود.... بازم اصرار میکنی؟ ها ها ها. . .
آرین خان من هم از 14 فروردین رفته مهد کودک نزدیک خونه مامان شوشو. فعلا که هر روز ساعت 12 میرن دنبالش ولی فکر کنم خیلی ادامه پیدا نکنه و باید به فکر پرستار باشم.
سلام به همه مامانای گل اومدم یه گزارش مهد بدم و برم امروز برای روز چهارم علی رو بردم گذاشتم مهد وقتی رسیدیم مهد یه خورده بی تابی کرد ولی وقتی مربیش گفت بیا بقلم رفت بقلش که برای من خیلی عجیب بود البته با بغض رفت خلاصه که من زنگ زدم و گفتن خوبه و امروز خیلی بهتره و از این جور حرفا مامان اینا ساعت 11 رفته بودن دنبالش عصر رفتم ورش داشتم بریم بیرون کار داشتم حس کردم یه خورده داغه که چشمتون روز بد نبینه در عرض 30 دقیقه شد مثل کوره خیلی نگران شدم حالا دنبال دکتر و بیمارستان خلاصه رفتیم یه بیمارستان که یه بچه چون اسمش رو دکتر نمیشد گذاشت نشسته بود درجه گذاشت گفت خانم این بچه 39.5 درجه تب داره و شیاف و استامینافون و خلاصه گفت باید آزمایش خون و ادرار بده ببینیم چشه آخه این که علامت سرماخوردگی نداره گفتم آقا آخه این تازه تب کرده خوب شاید هنوز علائم به قول شما سرماخوردگی نمایان نشده گفت نه باید آزمایش بده منم که اصلا حاضر نبودم به حرف یه آقای کوچولو از بچم بی خود و بیجهت خون بگیرن علی رو برداشتم و از اون بیمارستان اومدم بیرون خواستم برم جای دیگه مامانم زنگ زد گفتم تب داره گفت من میدونم از چیه از غصه مهده دیگه بگم که مامانم میگفت وقتی جدیدا از وقتی میره مهد میخوابه تو خواب حرف میزنه و چرت و پرت میگه مامانم میگفت همش میگه نی نیا بدن (یعنی مهد بده به مهد میگه نی نی ها) و من یاد امروز افتادم که راحت رفته بود بقل مربیش آخه علی اگه بدونی کاری رو باید بکنه بدون گریه سعی میکنه انجامش بده مثلا بهش میگم علی این قطره رو باید بخوری میاد میخوره دیگه بهونه نمیگیره امرزوم دلش نمیخواسته بره و لی چون مجبور بوده رفته به هر حال نتیجه اخلاقی اینکه پسر ما مهد نمیره و با اوضاعی که مامانم داره دستش احتمالا بنده مجبورم کارم رو ول کنم و بچه لوسم رو نگه دارم
میگم مونا خوشگله اینم به خاطر تو با یه شکم قلمبه بامزه برای اینکه وقتی میای اینجا دلت نگیره البته اینم بگم و این تحویل گیریها تا زمانیه که نی نی بیاد
من آمده ام وا وای وای من آمده ام...عشق فریاد کند من آمده ام که ناز بنیاد کنم.....
خدا بگم چیکارتون کنه الان از اینهمه محبتتون اونقدر اشک ریزونم که برای تایپ هر یک کلمه صد بار حرفای اشتباه رو میزنم تا بالاخره یک کلمه از توش دربیاد بفهمین من چی می خوام بگم!!!!
فقط می تونم بگم عاشقتونم ...از اشک نمی تونم کی بورد رو ببثینم . ممنون که اینقدر به یاد من بودین ممنون که برای شادی من شاد شدین ممنون که با اشکای شوق من بدون اینکه خبر داشته باشم اینجا برام اشک شوق ریختین....
کجا می تونستم اینهمه دوست نازنین پیدا کنم که خیلی هاشونو ندیدم ولی دوستم دارن و دوستشون دارم...... عاشقتونم....همین!!
بعد زایمان متاسفانه برام یه مشکلی پیش اومد که تا دیروز باهاش دست به گریبان بودم اما امروز که بهترم دیگه نتونستم نیام اینجا! شرمنده همه اونایی هستم که چند بار تلفن زدن و نتونستم باهاشون حرف بزنم و جواب تلفن یا اس ام اس های مهربانانه شون رو بدم....به خدا خیلی شرمنده تون هستم ....زیاااااااااد
یاس فینگیلی با وزن 3800 و قد 51 سانت روز شنبه ساعت 3:34 پا به این دنیا گذاشت....میام براتون لحظه به لحظه زایمان رو می نویسم ....اما با تمام دردایی که داشتم و کشیدم می گم زایمان طبیعی یه حس غریبیه خیلی غریب انگار آدم تو یه دنیای دیگه است... یه جای دور و داره خودشو از بالا می بینه که چطور برای اومدن یه فرشته تلاش میکنه درد می کشه و باز به امید دیدن روی ماهش به تلاشش ادامه میده....
روی ماه همتونو می بوسم اگه بخوام از امروز دونه دونه تلفن ها و اس ام اس هاتونو جواب بدم فکر کنم یکی دوهفته طول بکشه برای همین منو ببخشید ...
سلام به همه دوستای نازنینم الناز گلم از دیدن اسمت کلیییییییییییی ذوق کردم...بازم اومدن یاس رو بهت تبریک میگم..چه مشکلی واست پیش اومده؟؟؟؟؟خیلی خوشحالم که الان بهتری.... باز هم با این پستت احساساتی شدم و دوباره اشکم سرازیره.تو خودت با ناراحتی های همه بچه ها ناراحت شدی و با شادیهاشون شاد شدی از وقتیکه وارد این تاپیک شدم یادمه که خاله غصه خور همه بودی.هر وقت مشکلی واسه یکی از ما پیش می اومد با این قلم قشنگت و با دل مهربونت باهامون هم دردی میکردی.پس واقعا لایق این همه محبت هستی عزیزم. بقیه ها هم دوستون دارم دوباره اجین شدم بعدا میام مینویسم. اخر هفته خوبی داشته باشین. بای.
الی جون خوشحالم که الان سر پایی. دختر تو باز هم اشک ما رو در آوردی با اون حس قشنگت من یکی که با دیدن تو کلی انرژی میگیرم میبوسمت تو و سام و یاس نازنین رو