من عصر تاپیک زدم
گفتم مطلقه ام و بچه دارم به یه پسری علاقه مند شدم عاشقش شدم اون ام اس داره پسر خیلی خوبیه
از دوستان خانوادگی مونه بعد از 10 سال خواستم ببینمش
بهش گفتم میخوام ببینمت گفت باشه
بعد یه ساعتی رفتم پیشش تو ماشین چون وقت دکتر داشت نمیشد بیشتر باهام باشیم
اخرش باهام دست داد و گفت خوشحال شدم دیدمتون
من مذهبی هستم چون دوسش داشتم باهاش دست دادم
بعدش اومدم بهش اس دادم که من از همون ده سال قبل ازت خوشم اومده بود و اون گفت چکار کنیم حالا اگه تهران بودین میشد تهران نیستین شما
گفتم پس هیچی از خودم ناامید شدم گفت چرا ناامید
گفتم آدم یکی و دوست داشته باشه با یکی دیگه ازدواج کنه بعد اونی که دوست داره هم یکی دیگه رو میخواسته
چون گفت دوست دختر دارم
گفت عین جم تی وی
گفت ازدواج نکردم هنوز اما معلوم نیست کی هستم با این مریضیمون
اخرش گفتم فقط هر وقت میام تهران ببینمت هنوزم مثل قبلین برام دلم آروم میگیره
گفتم چشم
وبعد حرف های عادی خانوادگی زدیم
دیگه اس نداده
امروز اس دادم گفت آمپول زدم تو حال خودم نیستم
نمیدونم چکار کنم دیگه