فرداشخواستم برمدکتر زنان میدونستم اگ برم چون مال دیشب بوده همه چی معلوم میشه اما نزاشت گف من که به تو شک ندارم اگ بری خانوادت میگنچه پسریه شب اول و ...
خلاصه با زور راضبم کرد نرم هنوز ی ماه نگذشته بود ک ی شب ک مامان بابام مسافرت بودن گفت من مریضم قلبم درد میکنه چرک دندونم ریخته تو قلبم باید تریاک بکشم من واقعا ساده بودم اون شب تا صبح اشک ریختم ... نمیدونم نوشتم که وقت تحقیق گفتن معتاده من تو رو بابا مامان واستادم و ازدواجم ب زور اونا بود