سلام ، تا حالا شده تو زندگیتون حس کنید هیچ کاری از دستتون بر نمیاد؟ یه جاهایی که زندگی خیلی سخت میشه و تو نمیتونی آرومش کنی، یا یه جاهایی که دیگه سختی ها برات هیچ اهمیتی ندارن و خیلی چیزها کم رنگ میشن و فقط منتظری زمان بگذره و بگذره
عزیزم حق داری فککردم شایدخانواده همسرت پیشتونن،انشالله کارتون جوری پیشبره که بتونین منتقل بشین وبرین ...
نه عزیزم ناراحت نشدم ....میدونی حقیقت اینه که فکر میکنم باید برای تو این اتفاق می افتاد تا راه زندگیت به مسیر درستش بیافته و حالا در کنار فرزند شیرینت بهترین ها را تجربه کنی ، شاید خدا میدونسته من توانشو ندارم با مسیر زندگی من باید جور دیگه ای رقم بخوره ، از اونجایی که خدا صابران شکرگزار را خیلی دوست داره ....پس هم تو باید صبر کنی بد اتفاقات زندگیت و خدا را شکر کنی تا بهترین ها بهت پاداش بدن هم من باید صبر کنم و شاکر باشم تا به هدف زندگیم برسم....
من الان تو این حالتم میخواماخر هفته دو روزبرمبیرون شهر مسافرت یه جای خلوت شاید بیشتر اوضاع اومد د ...
سلام ، اون پستتون درباره عزیز نزدیک از دست رفته دیدم . من پدرمو که از دست دادم خیلی دیونه شدم ، واقعا سخته و هیچ چیز نمیتونه اون لحظات آدمو اروم کنه .اما یادت باشه این راه رفتنی ، اونها به کمال خودشون رسیدن و خوش به حالشون و سختیش برای ماست ، اما فهمیدم نباید خودخواه باشم ، مرگ حقه ...و منم باید این راه برم و پدرم به خدا سپردم و خودمو ....چون تنها خدا میتونه به دلمون آرامش ببخشه..وقتی مصیبت میاد عده ای صبر میکنن چون مجبورن و کاری از دستشون بر نمیادو ناله میکنن چرا خدایا من؟، عده ای صبر میکنن ولی ناشکری نمیکنن که اجر دارن اما عده ای صبر میکنن و شکر گزاری هم میکنن ، که خدایا تو منو لایق دونستی که این مصیبت دادی و تو بهترین مقدر میکنی که خدا عاشق این افراده صابرشکور.خودم هنوز جز این دسته نیستم اما امیدوارم جز این دسته بشیم.
میدونم برم داغون میشم.همه هم فشار میارن برو جرات نه گفتنم ندارم
نمیدونم کارت چیه ، اما من هنر تدریس میکنم ، کار استخدامم درست شد اما باید ۴۸ ساعت در هفته و تابستان هم کار میکردم ، به خاطر شرایط زندگیم واینکه اینجا تنهام ، گفتم نمیام .همه میگفتن پشیمون میشی ، اما من نرفتم . هر کسی باید زندگی خودشو بسنجه ، تصمیمت بگیر اگه نمیخوای نرو اما اگه میری سعی کن دیدت نسبت به کارت عوض کنی و براش خوشحال باشی.هرچتد که میدونم سخته