داییم ودخترخالمومادربزرگم اومدن خونه مامانم
مادربزرگم بافتنی میبافه قرار شد برای نی نی منم ببافه بزارم توسیسمونیش منم باذوق کلی تونت گشتم عکس پیدا کردم فرستادم برای مامانم که چاپ کنه بده مادربزرگم
حالا الان مادربزرگمو دیدم گفتم مامانم عکسهارو براتون اورد؟گفت نه! گفتم وا پس شما چی بافتی؟
گفت به مامانت گفتم مامانت گفت شما با سلیقه خودت بدوز! هر رنگی هم دوس داشتی کاموا بخر!
انگار یه سطل یخخ روی سرم خالی کردنا
گفتم مامان تواینجوری گفتی؟من اینهمه عکس پیداکردم! مامانم هم هی اشاره میکرد الان جلوی مهمونا ول کن! منم اعصابم خورد بود نمیتونستم دیگه دنبال قضیه رو نگیرم
گفتم حالا شما بافتی؟گفت اره کلی لباس بافتم! حالا من بیخبر از همه جا
من به مامانم تاکید کرده بودم که بهش بگه کاموا خال خالی نبافه مادربزرگم گفت یکیشو هم خال خالی بافتم
الانکه تعریف میکنم میبینم خیلی هم موضوع حادی نبود ولی من تحت تاثیر هورمونای بارداری وعصبانیت وهمه چی یهوزدم زیرگریه😶جلوی مهمونا😞
اصلا دست خودم نبود! گفتم مامان چرا عکسارو نشون ندادی؟😭
بنده خدا هم مامانم ناراحت شد هم مادربزرگم
خیلی الان از دست خودم ناراحتم😔اخه این چه کاری بود کردم😭