بچه ها برادرم یکسری عکس بهم نشون داده بود از خودش ودوست دخترش دختره خیلی وحشیه از نظر رفتاری تمام انرژی وتلاش داداشمو گرفته مدام بهش سرکوفت میزنه وانمود میکنه داداشم هیچی نیست خلاصه موقع خواستگاریش شد پدر ومادرم اومدن وسط بابام تا دخترو دید گفت این یکسال بیشتر با داداشت نمیمونه بابام خیلی مردم رو زود میشناسه هرچی تا الان حتی سر دوستای من بچه های فامیل گفته درست درامده خودم به درستی نظراتش رسیدم بابای دخترم مدام راجب پول وکارهایی که ما باید انجام بدیم صحبت میکرد بابام گفت این یکسال زندگی میکنه بعد میافته دنبال سکه ها واقعا بگن من عشقی از جانب دختره به برادرم ندیدم توی این چند بار که باهاشون بیرون رفتم فقط متوجه شدم داداشم عاشقشه اونم خیلی پرو بی ادبه خلاصه من که دیدم بابام اینو گفت پشتی بابام درامدم تا داداشمو بکشم بیرون حتی موضوع عکسها وکارهایی که با هم انجام داده بودن را مطرح کردم دختره وقیحه داداشم نمیفهمه کار بدی نکردم میخوام نیوفیته تو دردسر زندان دادگاه ...
با بابات موافقم و نمونشو دیدم که اللن با یه بچه شوهرشو ول کرذه و خونه و ماشینم بالا کشیده باباشم روز خواستگاری به بابای پسره گفته پسرت خونه نداشت قبول نمیکردیم اینم نشونش