داستان #تارا 💞🧚♀️
#قسمت_نهم - بخش سوم
با هیجانی که از شنیدن این حرفا داشتم گفتم : منم همینطور,, و باز خجالتم رو پشت یک خنده پنهون کردم و به شوخی ادامه دادم ..
البته نه از جلوی در آرایشگاه موقعی که برام بستنی آوردی آخه من شکمو هستم ...
دستم رو گرفت و منو کشید طرف خودش و توی چشمهام نگاه کرد و گفت : بهم قول بده هیچ وقت ازم جدا نمیشی ..
گفتم : این چه حرفیه ؟ زنت نشدم که ازت جدا بشم قول میدم ...این باید یک پیوند مقدس باشه ..
چون کم اتفاق میفته که دو نفر این طور سریع بهم دل ببندن ..حالا بگو تو چرا ناراحتی ؟
گفت : نه؛ نه , خوشحالم,, اما باورم نمیشه که خدا یک مرتبه همچین زندگی بهم داده باشه ؛ و تو رو به این راحتی بدست آورده باشم ...
گفتم : حتما خدا خیلی دوست مون داشته که اینطور راحت بهم رسیدیم ...پس ما هم سعی می کنیم راحت همدیگر رو از دست ندیم ..
داستان #تارا 💞🧚♀️
#قسمت_نهم - بخش چهارم
شربتم رو خوردم و رفتم توی رختخواب ..و کمی بعد اونم اومد و کنارم دراز کشید ..
بدون اینکه بهم دست بزنه چشمش رو بست معلوم بود که خواب نیست ...یکم صبر کردم حرکتی نکرد ...
گفتم : شب به خیر خوب بخوابی هر دومون خسته ایم ...
گفت : شب توام به خیرعزیزم ...وانمود کردم که خوابیدم ولی حس خوبی نداشتم ..
حد اقل می تونست بغلم کنه ..مدتی گذشت و چون واقعا خسته بودم خوابم برد ..یک مرتبه سنگینی بدنش رو حس کردم ،، بازوهامو محکم گرفته بود فشار می داد بطور وحشتناکی بهم حمله کرده بود ..
گفتم : مهدی دردم میاد,, چرا اینطوری می کنی؟ این کارا چیه ..نکن ..ای بابا برو کنار ، ولم کن ؛
و من که دختر ظریفی بودم و قدرت بدنی چندانی نداشتم ..مثل یک عروسک پارچه ای که بچه ای با حرص می خواد اعضای بدن اونو از هم جدا کنه زیر دست و پای اون له شدم ..
داغون شدم گریه می کردم و فریاد می زدم و اون کار خودشو می کرد ...
نمی فهمیدم چرا ؟ معنی این کارا چی بود و به اون چی می گذشت که این چنین دیوانه وار به من حمله کرده ..
حس می کردم دارم میمیرم ... استخوان هام داره میشکنه ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar