2777
2789
عنوان

تارا+ واقعی

| مشاهده متن کامل بحث + 154552 بازدید | 1207 پست
مرسی معصومه ی عزیز زحمت میکشی

خواهش میکنم عزیزم

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_نهم - بخش اول 






تا اینجا همه چیز بدون حرف و سخن و در آرامش کامل سپری شده بود و من از اینکه تونسته بودم مادر اونم با خودم موافق کنم تا مشکلی ایجاد نشه خوشحال بودم ...

اونقدر مجلس عروسی ما گرم و صمیمی بود که به همه خوش گذشت ؛ دخی جون خودش از مراسم من فیلم گرفت ..

و بچه هایی که باهاشون کار می کردم برام سنگ تموم گذاشتن ..... ومن با یک دنیا امید و آرزو با مهدی به خونه به اصلاح بخت رفتم ...

و آخرین نگاه نگران و پر از اضطراب بابا بدرقه ی راهم شد ...

وقتی با مهدی تنها شدم حس خوبی داشتم و بعد از سالها کار و تلاش و از خود گذشتگی حالا ..من و اون ؛؛ و یک دنیای پر از عشق؛؛ و خونه ای که به خواست من بیشتر وسایلش سفید بود با پرده های توری گلدار؛؛ ..

همه چیز رو برای من رویایی کرده بود ..تا حدی که احساس می کردم دلم می خواد از خوشحالی پرواز کنم ...

مهدی منو گرفت توی بغلش و بوسه ای به گونه ی من زد ...








داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_نهم - بخش دوم 






خندیدم وخجالت کشیدم ... 

رفتم به اتاق خواب ؛ لباسم رو عوض کردم و صورتم رو شستم ..آماده می شدم که مهدی درو باز کرد و با یک لیوان شربت وارد شد ..

قلبم تند می زد ولی با خونسردی گفتم : وای نمی دونی چقدر بهش احتیاج داشتم ..

از تابستون بدم میاد به خاطر گرماش,, اصلا طاقت ندارم ..من عاشق پاییز و زمستونم, وقتی برف یا بارون میاد احساس می کنم غصه های منو می شوره و با خودش می بره یک حس امنیت بهم دست میده ؛؛و زمان برام متوقف میشه ؛؛ 

خدا رو شکر داره تابستون تموم میشه؛  تو چی ؟ کدوم فصل رو دوست داری ؟

 نگاه عجیبی به من کرد انگار حرفای منو نشنیده بود ..حال پریشونی داشت  ؛ لب تخت نشست ..با نگرانی پرسیدم چیزی شده ؟ چرا ناراحتی ؟ 

آه بلندی کشید و گفت :آتوسا  خیلی دوستت دارم ..از همون روزی که تو رو جلوی اون آرایشگاه دیدم دلم پیش تو موند ..

دیگه نتونستم یک لحظه تو رو از یادم ببرم ...انگار شدی همه ی وجود من بدون تو نمی تونستم نفس بکشم ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

 

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_نهم - بخش سوم 





با هیجانی که از شنیدن این حرفا داشتم گفتم : منم همینطور,,  و باز خجالتم رو پشت یک خنده پنهون کردم و به شوخی ادامه دادم .. 

البته نه از جلوی در آرایشگاه موقعی که برام بستنی آوردی آخه من شکمو هستم ...

دستم رو گرفت و منو کشید طرف خودش و توی چشمهام نگاه کرد و گفت : بهم قول بده هیچ وقت ازم جدا نمیشی ..

گفتم : این چه حرفیه ؟ زنت نشدم که ازت جدا بشم قول میدم ...این باید یک پیوند مقدس باشه ..

چون کم اتفاق میفته که دو نفر این طور سریع بهم دل ببندن ..حالا بگو  تو چرا ناراحتی ؟ 

گفت : نه؛ نه ,  خوشحالم,, اما  باورم نمیشه که خدا یک مرتبه همچین زندگی بهم داده باشه ؛ و تو رو به این راحتی بدست آورده باشم ...

 گفتم : حتما خدا خیلی دوست مون داشته که اینطور راحت بهم رسیدیم  ...پس ما هم سعی می کنیم راحت همدیگر رو از دست ندیم ..





داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_نهم - بخش چهارم 





شربتم رو خوردم و رفتم توی رختخواب ..و کمی بعد اونم اومد و کنارم دراز کشید ..

بدون اینکه بهم دست بزنه چشمش رو بست معلوم بود که خواب نیست  ...یکم صبر کردم حرکتی نکرد ...

گفتم : شب به خیر خوب بخوابی هر دومون خسته ایم ...

گفت : شب توام به خیرعزیزم  ...وانمود کردم که خوابیدم ولی حس خوبی نداشتم ..

حد اقل می تونست بغلم کنه ..مدتی گذشت و چون واقعا خسته بودم خوابم برد ..یک مرتبه سنگینی بدنش رو حس کردم ،،  بازوهامو محکم گرفته بود فشار می داد بطور وحشتناکی بهم حمله کرده بود ..

گفتم : مهدی دردم میاد,,  چرا اینطوری می کنی؟ این کارا چیه  ..نکن ..ای بابا برو کنار ، ولم کن ؛ 

و من که دختر ظریفی بودم و قدرت بدنی چندانی نداشتم ..مثل یک عروسک پارچه ای که بچه ای با حرص می خواد اعضای بدن اونو از هم جدا کنه زیر دست و پای اون له شدم ..

داغون شدم  گریه می کردم و فریاد می زدم و اون کار خودشو می کرد ...

نمی فهمیدم چرا ؟ معنی این کارا چی بود و به اون چی می گذشت که این چنین دیوانه وار به من حمله کرده ..

حس می کردم دارم میمیرم ... استخوان هام داره میشکنه ..






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_نهم - بخش پنجم 






بعد منو انداخت روی تخت و دستهاشو گرفت روی صورتش و دوید از اتاق بیرون رفت .. 

حتی نای گریه کردن نداشتم ...در اون لحظه دلم می خواست میمردم و این اتفاق برام نمی افتاد ...

اما صدای گریه ی اونو شنیدم که همراه با ناله خودشو نفرین می کرد ...گوشه تخت مچاله شدم ..

صدمه ی زیادی بهم زده بود فشار های دستش اونقدر زیاد بود که و از ته دلم داد می زدم  ...

اولین شب عروسی ما ؛  اون توی هال گریه می کرد و من روی تخت ...و هیچ کدوم تا صبح نخوابیدیم ولی از جامون تکون نخوردیم ...

اصلا نمی تونستم فکر کنم ..فقط بشدت نا گوارم شده بود .... 

صبح بدن له شده ام رو به زور از روی تخت پایین کشیدم و رفتم زیر دوش آب ....جایی از بدنم نبود که کبود نشده باشه قرار بود مامان و خواهرام و مادر و خواهر مهدی بیان خونه ی ما چون پاتختی نگرفته بودیم اونا می خواستن یک مراسم خودمونی برامون بگیرن ..

و حالا من نمی دونستم با این بدن کبود چطوری با اونا رو برو بشم ....

اصلا نمی دونستم با خودم چطور روبرو بشم به برسه به مهدی که تکلیفم باهاش روشن نبود  ..




داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_نهم - بخش ششم 





وقتی لباس پوشیدم از حمام اومدم بیرون جلوی روم ایستاده بود اونقدر گریه کرده بود که چشمهاش ورم داشت و قرمز شده بود ..

با بغض گفت : متاسفم منو ببخش دست خودم نبود شاید برای اینکه خیلی دوستت دارم اینطوری شد ..

آتوسا تو رو خدا منو ببخش ..معذرت می خوام قول میدم دیگه تکرار نشه ..

گفتم : آخه چرا ؟ این کار تو مثل .....

خودش گفت : وحشی ها ..نامرد ها ..بی شرف ها بود ..می دونم دیگه به روم نیار خواهش می کنم قول میدم جبران کنم ...این یکبار رو نا دیده بگیر به خدا از خجالت نمی تونم توی صورتت نگاه کنم ....

راستش همون قدر که برای خودم ناراحت بودم دلم برای اونم  سوخت ..

گفتم : تو می دونی چی به روز من آوردی ؟ باورم نمیشه ،مهدی بهم بگو چرا اینکار کردی ؟ آدم کسی روکه دوست داره اینطور مورد آزار قرار میده ؟ ..

گفت : به جون خودت دست خودم نبود نفهمیدم چی شد ..منو ببخش خیلی ازت معذرت می خوام ..

قسم می خورم از تو بیشتر ناراحتم تو دیگه نمک به زخمم نپاش ....

گفتم : می دونی شب بدی رو گذروندم توقع نداشته باش همین الان تو رو ببخشم ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_نهم - بخش هفتم 







گفت : فدات بشم عزیز دلم ..قربونت برم ..جبران می کنم قول میدم ...حالام تو مثل خانم ها بشین خودم برات صبحانه آماده می کنم ..جایت زخمی نشده ؟ بمیرم که اینطوری اذیتت کردم ...

اومد دستم رو که کبود بود نگاه کنه ..با حرص کشیدم و ازش دور شدم ...

و بعد اونقدر زبون ریخت که من ساده دل فکر کردم اون راست میگه و این بار اول و آخر بوده ...

به هر حال اون روز مهمون داشتم نمی خواستم کسی متوجه ی ناراحتی من بشه و با اینکه خیلی از نظر جسمی و روحی صدمه دیده بودم باید ظاهرم رو حفظ می کردم ...

قرار بود مامان ناهار درست کنه و بیان خونه ی ما دور هم باشیم ...

مهدی مثل پروانه دورم می گشت ....

و منم توی اون گرما لباس آستین بلند و یقه ی اسکی تنم کرده بودم تا کبودی ها ی بدنم رو نبینن   ....





داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_نهم - بخش هشتم 





شب بعد و چند شب دیگه با ترس کنارش خوابیدم ولی اون با فاصله ازم می خوابید و دست بهم نمی زد ...

اما روز ها خیلی عادی و عاشقانه با هم زندگی می کردیم ..من واقعا دوستش داشتم ..تا من دوباره رفتم سر کار ..

باید سخت کار می کردم تا بتونم هزینه های زندگی پدر و مادرم و کرایه ی خونه ی اونا رو تامین می کنم  ..و حقوقی که مهدی می گرفت برای زندگی خودمون هم کافی نبود ...

و درست زمانی که من خیالم راحت شد که دست به من نمی زنه  باز یکشب همون کار و  دوباره  با شکل بدتری تکرار کرد ..

طوری که دو روز توی رختخواب افتادم و نمی تونستم از جام بلند بشم و سرما خوردگی رو بهانه کردم  ..






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_نهم - بخش نهم 





و باز مهدی پشیمون بود و التماس می کرد ببخشمش ..

دیگه چیزی نمی فهمیدم فریاد می زدم بهم بگو چرا این کارو با من می کنی ؟ چرا منو می زنی ؟ 

من نمی تونم تحمل کنم ..مهدی نکن ..تو رو خدا همه چیز رو خراب نکن ...دیگه بخششی تو کار نیست ..تو قول دادی ..آخه من به تو چه بدی کرده بودم ؟ چرا بدبختم کردی ..

تو می دونستی که مریضی ..تو مریضی ..روانی هستی ..چرا پس منو گرفتی ؟ از من ساده تر دختر پیدا نکردی ؟ 

دیدی من معصوم و ساده هستم با خودت گفتی این اونیه که می تونم ازش سوء استفاده کنم ؟ ...

و اون گریه می کرد به سرش می زد و قسم می خورد که عاشقم شده بود و گرنه قصد ازدواج نداشت ..

و باز دایره وار بر می گشتیم سر جای اول ...من کتک می خوردم ؛؛ زجر می کشیدم و از دستش فرار می کردم ..

و در اون حالت هیچی نمی فهمید کر و کور می شد و فقط به فکر پایان دادن کار خودش بود و بس ؛؛اونم بطور وحشیانه ..

و من در مقابلش عاجز شده بودم ....از اون  خونه ای که با هزار امید و آرزو ساخته بودم بدم میومد و می ترسیدم واردش بشم ..

تا دیر وقت کار می کردم و اصلا دلم نمی خواست به خونه برگردم ...






داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_نهم - بخش دهم





تا چشمم به اون میفتاد بدنم شروع می کرد به لرزیدن   ..و جوونه های عشقی که توی دلم شاخ و برگ داده بود یکی ؛یکی خشک می شد .روزها در حالیکه سعی می کردم کبودی ها رو از دید دیگران مخفی کنم با دل خون میرفتم سرکار و از اینکه کسی موضوع رو بدونه خجالت می کشیدم و با هیچ کس در این مورد حرف نمی زدم بر عکس سعی می کردم همه فکر کنن که زن خوشبختی هستم ..همون طور که خودم آرزو داشتم ..شاید بیشتر به خاطر باور های خودم بود و اینکه نمی پذیرفتم که زندگی بدی دارم و هر بار که اون عذر خواهی می کرد باورم میشد و فکر می کردم این بار آخره ...اما این پنهون کاری و سکوت  باعث شد قبح این وحشی گری برای اون از بین بره ..و مجبور شدم شب ها در اتاق خواب رو قفل کنم ...و اونو راه ندم اما احساس می کردم روی دیواری شکسته راه می رم که هر آن فرو می ریزه و منو به کام مرگ می بره ...ادامه دارد







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

دوستان خوبم سلام امروز خوشبختانه وی پی.  ان وصل شد تونستم داستان و بذارم 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
دوستان خوبم سلام به خاطر مشکل فیل.  تر شکن فعلا داستان رو همین موقع ها آخر شب میذارم تا ببینیم ...

مرسی عزیزم

عروسیه سوژه نابی بود برا نی نی سایت

وزن اولیه ۱۱۱.۶۰۰  🤕😮‍💨😬  وزن هدف ۶۰ کیلو😍🥰 😎😎من می تونم💪💪💪💪   فرودین ۱۴۰۳ ،،، ۹۸ کیلو    خرداد ۱۴۰۳،،، ۹۱ کیلو    ۱۵ تیر ۱۴۰۳ ،،،،، ۸۷ کیلو   اول آذر ۸۰     کاش این مردم می‌فهمیدند حالی که پریشان است آرامش میخواهد نه سرزنش😒😔 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم  نگران فردایت نباش _خدای دیروز و امروز ، خدای فردا هم هست._ما اولین بار است بندگی میکنیم ولی او بی زمانی است که خدایی میکند ! _ اعتماد کن به خدایی اش ...

مرسی عزیزم عروسیه سوژه نابی بود برا نی نی سایت

🤣🤣🤣🤣🤣

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

چقدر این داستان برام آشناس

شبیه یه رمانی بود اسمش دقیق یادم نیست 

فک کنم ابنبات چوبی باشه

پسره سادیسم جنسی داشت وتو هررابطه دختر رو شدیدا کتک میزد

یادمه من تا مدتها درگیر ذهنی اون رمان شده بودم ای کاش این مثل اون نباشه😔



مهربانی را اگر قسمت کنیم💕من یقین دارم به ماهم میرسد!           آدمی گر ایستد بربام عشق❤دستهایش تا خداهم میرود🤞

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_دهم- بخش اول







و اینطوری دوماه گذشت و با اینکه  توی این مدت مهدی  سعی می کرد کمتر به من نزدیک بشه و می فهمیدم  خودشم بشدت داره رنج می بره ..

در مقابل همه ی بی اعتنایی های من شش بار منو مورد آزار و اذیت قرار داد و هر بار خودش هزاران برابر من غصه می خورد و تمام روز سعی می کرد با محبت های افراطی دل منو به دست بیاره و درست زمانی که باورم می شد که کاری به کارم نداره ..

یک جایی منو گیر میاورد و خوی وحشی گری در اون نمایان می شد  ..به هرحال با هم در یک خونه زندگی می کردیم و گاهی نمی تونستم از دستش فرار کنم ..

اونقدر منو می زد و آزار می داد که هر بار مرگ رو جلوی چشمم می دیدم ...

و با این حال وقتی خونه ی مامان بودیم و یا اونا میومدن خونه ی ما یا با خواهرام و فامیل خودش رفت و آمد می کردیم اون بطور افراطی خودشو عاشق من نشون می داد و می خواست کمبود های خودشو اینطوری جبران کنه ....

پاییز شده بود ..زمانی که من همیشه دوست داشتم با لذت پیاده روی کنم .. حالا یا سر کار بودم یا ساعتها  توی خیابون ها راه میرفتم و اشک میریختم ...







داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_دهم- بخش دوم 





باید از این وضع خلاص می شدم ...هر چی فکر می کردم راه  چاره ا ی برای این کار به نظرم نمی رسید ...

نمی دونم شاید احمق بودم و ساده لوح ولی اینو می دونستم که مهربونم .. چون  هنوز دلم برای اونم می سوخت  ..

هر چی خودمو راضی می کردم با یکی در این مورد حرف بزنم دلم رضا نمی داد هم  خجالت می کشیدم و هم نمی خواستم کسی بدونه و اون تصویر زیبایی که از زندگی خودم ساخته بودم خراب کنم  ...

 تا بالاخره به یک روانشناس مراجعه کردم ...بعد از شنیدن حرف های من گفت : شوهر شما سادیسم جنسی داره و باید معالجه بشه ...

قرص و دوا نداره این طور بیماری ها به احتمال زیاد ریشه در کودکی شخص داره ..و اگر خودش قبول می کنه و اینطور که شما میگین هر بار پشیمون میشه ؛قابل معالجه تره چون اغلب این بیماران از کار خودشون لذت می برن و دلشون نمی خواد تمومش کنن ...

من پیشنهاد می کنم مدتی باهاش زندگی نکنین ..چون معلوم نیست دفعه ی بعد چه بلایی سر شما بیاره ...

بیاد پیش من قول میدم وضع بهتر بشه ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز