سلام من مهر ۹۵ با رضایت شخصی و با یه اقا پسر محترم عقد کردم ۴ماهم جهت اشنایی باهم بودیم اونموقع ۲۲سالم بود
همسرم وضع مالیش خوب بود .من تو اولین رابطمون خیلی اذیت شدم دوبار پشت سرهم اونم با چه دردی با دوساعت فاصله.منم از ترس اینکه بار دار نشم و همسرم راحت باش ال دی خوردم بعد از خوردن ال دی هرشب بالا میوردم تا اینکه یه جا دعوت شدیم چون بالا میوردم با کمال احترام گفتم عزیزم نمیام واسم قاطی کرد که اهل رفت و امد نیستی.منم گریه کردم ولی نرفتم.بعد داشت میرف سفر گف بیا گفتم پدرم نمیذاره ناراحت شد و گفتم سعی میکنم بیام خواستم باهاش برم گفت نیا خودم با مامانم میرم رفت دو هفته نبود نه با من تماس میگرفت نه درست و حسابی جوابمو میداد همش تو پیچ بودم
تا اینکه گریه کردنم شروع شد گفتم دوسم نداره از سفر اومد با سوغاتی من گفتم صد در صد اومده از جدایی حرف بزنه
ولی سوغاتیو داد رفت یهو اموالشم از دست داد با دوستاش شریک بود دیگه طوری شد پول عروسی نداشت میل جنسی نداشت بغلش میکردم پس میزد تا اینکه یه روز خودم گفتم جدا شیم گفت نه دوست دارم منم عین سه سال دوران عقد و گریه کردم افسردگی گرفتم از نوع شدید اکثرا بیمارستان و دکتر و سرم اخراش کارم به بیمارستان روانپزشکی داشت کشیده میشد یهو بدنم میلرزید گریه میکردم دارو ام ارومم نمیکرد همش سر پوج دعوامون میشد سرهیچ دعوامون میشد منو اصلا به دوستایه نزدیکشم معرفی نکرد ....یبار دیدم تو پارتیه یبار رفته بود دوس دختر دوستشو که حامله شد با دوستش رفتن سقطش کنن جلوی دوس دختر داداشش بد لباس میپوشید دختره واسش سیگار روشن میکرد میداد خلاصه دعواها شدت گرفت تو خونش اونقدر احترام نگه میداشتم من اونجا بودم نمیذاشتم مامانش تکون بخوره کاری کنه تا اینکه یه شب مامانش دست درد داشت به نامزدم گفتم بردیم دکتر اونجا بودنی مرغ و گوشتشون پاک میکردم تا این حد دمه عید یکی از اتاقاشون تمیز کردم خداحافظی کردم اومدم خونمون نامزدم گفت کاش زودتر میگرفتمت مامانم دست درد نمیگرفت گفتم دیگه از این شوخیا نکن ولی بازم جلو مامانش تکرار کرد خلاصش کنم بی محلی هاش یه طرف بی پولیش یه طرف اخرا میگف من کفش ندارم تو رفتی کفش خریدی دیگه اونقدر فشارم روم از گریه حالم بد شد اومدم خونه بردنم بیمارستان نیومد ملاقات من تا مرخص شدم رفتم خونشون بگم جدا شیم مامانش گفت پسرم اینو ببر بنداز خونه باباش خلاصه بعداز اینهمه خوبی این شد جوابم و درنهایت من طلاق خواستم گفت مهرتو ببخش طلاق بدم منم مهرمو بخشیدم و کارایه طلاقو انجام دادیم
اینم بگم دو روز بعد عقدم یکی به صورت ناشناس پیام داد عقدتون فرجام نداره یه همچین چیزایی
منی که ۲۲سال نه مریض شدم نه امپول میزدم و میترسیدم از امپول درسم خوب بود صدای خنده هام تو هفت اسمون بود سه سال افسرده ام گریه لرزش تند خو هر بلایی بگین سرم اومده تا اینکه یکی بهم گفت شاید طلسم داری بعد یکی سر کتاب وا کرد گفت طلسم داری بختتم بستن که همسرت نیاد دنبالت .......
گفت من طلسم باطل نمیکنم ولی یکی و پیدا کن و از شره این زندگی سنگین راحت شو که طلسماتم واست بردارن
موندم چه کنم
بچه ها مگه طلسم اصلا وجود داره
مگهمن با کسی خصومت دارم
چرا اخه
الان من میترسم حتی فک کنم طلسم شدم
دیشب کلی کردم با خدا رازو نیاز کردم گفتم حالتام خیلی غیر عادی خدای من یه راه بذار جلو پام..
مگه میشه با طلسم زندگی کسی بهم بخوره