2777
2789

خواهرزاده‌م امسال تیزهوشان قبول شد 😍🥳

امسال کلاس‌های تام‌لند رو می‌رفت و من هر بار می‌رفتم خونه خواهرم، می‌دیدم اونم یه گوشه نشسته داره با بچه کلاس می‌بینه 😂

البته فکر کنم خواهرم از خودِ خواهرزاده‌م بیشتر طرفدار استاد طاری شده! انقدر هم از استادا برام تعریف می‌کردن که آخرش منم اسم چندتاشون رو حفظ شدم 😅

واقعا اومدن همون لحظه؟

نه فرداش یا چند روز بعدش اومد من شب گفتم صبح زود اومد. والا من اصولا خواب‌ام 6 اینا میبینم همون موقع ها بود. ی بارم که تو راه بودیم سرم از ماشین کردم بیرون آروم گفتم اگه میخوای ببینمتون فقط از جلو ماشین رد شید. 15 بعد رد شد 😐😐😐

نه فرداش یا چند روز بعدش اومد من شب گفتم صبح زود اومد. والا من اصولا خواب‌ام 6 اینا میبینم همون موقع ...

از کجا فهمیدی همونان😓 چه شکلی بود؟

میشه برا ارامش دلم یه صلوات بفرستی 😔                   خداجونم تنهام نذار😢💔
از کجا فهمیدی همونان😓 چه شکلی بود؟

گفتم که من و خواهرم و شوهر خواهرم تو ماشین بودیم داشتیم یه جاده تاریکو میرفتیم سمته ی روستایی مامانم اینا اوجا بودن. یهو جلو ماشین ی آدم سفید پوش روشن دولا دولا راه می‌رفت یهو از وسط جاده صاف شد وایساد قدش خیلی نامتعارف بلند بود از وسط جاده پرید تو دره اونور دره بود ناپدید شد ما هم گازشو گرفتیم جرات نکردیم نگاه کنیم 😐😐😐

از کجا فهمیدی همونان😓 چه شکلی بود؟

اون یکیم صبح بود تخت دوستم طوری بود که من نمیتونستم ببینم خوابه و گشاد که عمرا اون ساعت بیدار شه بره جایی حتی کلاس. من کلاس داشتم گوشیم ز خورد ساعتمو نگاه کردم رومو برگردوندم دیدم دوستم 6 صبح دم تختش وایساده بهم میگه نمیخوای بری کلاس؟ با لبخند تعجب کردم. بعد رفت تو آشپزخونه. بلند شدم دیدم خوابه. رفتم کلاس اومدم گفتم بهش پاشو صبح چیکار داشتی بیدار شدی گفت من اصلا بیدار نشده بودم. لباساشم فرق می‌کرد. بماند اونروز دوستم صدا آب میشنید اینا

گفتم که من و خواهرم و شوهر خواهرم تو ماشین بودیم داشتیم یه جاده تاریکو میرفتیم سمته ی روستایی مامانم ...

اها 😓 منکه دیگه از ترس  ر ی دم😭😭

میشه برا ارامش دلم یه صلوات بفرستی 😔                   خداجونم تنهام نذار😢💔
اون یکیم صبح بود تخت دوستم طوری بود که من نمیتونستم ببینم خوابه و گشاد که عمرا اون ساعت بیدار شه بره ...

😨😨😨😱😱😱😱😱😱

میشه برا ارامش دلم یه صلوات بفرستی 😔                   خداجونم تنهام نذار😢💔
چرا می پرسین  همزمان چنتا احساس با هم داشتم تعجب هیجان ترس همزمان آیه خدا رو خوندم

آخه من شنیدم جایی که واقعا ج داشته باشه آدم تا وقتی اونجاس نمیترسه. مثلا خونه هایی که داره تا وقتی توش ساکنی اصلا نمیترسی، وقتی از اونجا میای بیرون و یادت میاد تازه خوف میکنی. خواستم ببینم درسته همچین چیزی یا نه.

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843
2834
2835
پربازدیدترین تاپیک های امروز
2108