عموي منم ميديد مادر بزرگم براش قران ميزاشت بالا سرش عموم ميگفت شبايي كه قران بالا سرمه مياد از دور ميشينه نگام ميكنه فقط
دو تا ميديد رفت دعا نويس مامان بزرگم دعا نويس گفته بود يكيشون ازين بدش مياد بچشو سوزونده ميخواد بكشه پسرتو يكيش عاشق پسره اون نميزاره بكشه
كليييي دعا گرفتن تا رفتن مثل اينكه عموم زغال قليونو دور ريختني بسم الله نگفته بوده
جفت عمو هام مجرد بودن باهم ميديدن مثلا يكيش يه شب پاشد گفت رفت تو حموم مامانم رفت تو حموم اومد گفت كسي نيست كه تو حموم اون يكي عموم صبحش كه بيدار شد گفت اون لحظه كه ديشب فلاني ديد رفت حموم جنه از حموم فرار كرده