من غریبم،، یکهفته مادرمینا اومدن خونمون موندن و رفتن؛؛ تو این فاصله یکبار رفتیم سر زدیم خونه مادر همسرم؛؛ دو شب بعد که مامانم اینا رفتن باز مهمون اومد برامون،؛ خلاصه ازون شب که رفتم خونه مادرهمسر؛؛ ۶روز گذشت که دوباره رفتم؛؛ بچم اولش که رفتیم یکم بدقلقی کرد ؛؛ اونا لوسش کردن تا میبینتشون لوس بازی درمیاره براشون،؛ بعد مادر همسرم برگشت با یه لحنی گفت قربونت برم که دو روز مارو نمیبینی دیوونه میشی؛؛ یه جا هم خواهر همسرم گفت حالا دگه عمه قدیمی شد؟؟؟؟؟؟ منم کلا سکوت چون در خودم نمیبینم که جواب همچین حرفایی رو بدم؛؛ ۴روز نمیرم اونجا نمیدونم چرا اینقدر ناراحت میشن؛؛ واقعا گاهی نمیرسم،، بنظر شما من باید ناراحت شم از ابنجور حرفا؟؟؟؟
نه این طرز فکرا رو بریز دور. بسوزن و فلان. این خیلی خوبه ک بچت براشون عزیزه اما در مورد تربیت ...
خب دگه وقتی عزیز باشه و من هی مدام برم چه بخوامچه نخوام اونام در تربیتش سهیم میشن،، نمیتونم که اونجا هی بگم اینو نگید اینو ندین بهش؛؛ که البته خبلیارم میگم،، ولی خب دگه اونارو میبینه بچم،، ولی وقتی کمتر برم دستشون میاد که دگه حرف اضافه نزنن ؛؛ رفت و امد زیادی فقط باعث دلخوری
نه این طرز فکرا رو بریز دور. بسوزن و فلان. این خیلی خوبه ک بچت براشون عزیزه اما در مورد تربیت ...
بعدم این چه عزیزی که تا حالا حتی یکساعت نشده بیاد بهش یه سر بزنه همشششش ما باید بریم؛؛ مگه دعوت کنم که بیان؛؛ یا یه روز بگن حاضرش کن بیایم ببریمش ؛؛ فقط منتظرن ما بریم