خیلی دلمگرفته خیلی زیاد
امروز جشن دندونی دخترم بود ولی خواهرش نبود شاید اگه اونم بود الان جشن هردوشون میشد .چقدر سخته خدا .هیچ مادریو با بچش امتحان نکن خدا جون .تو جشن دخترم دلم خون بود ولی مجبور بودم خندون باشم .چقدر سخته که قل کوچولوم نباشه ولی من مجبورم برای قل اولم مادر خوبی باشم .دیگ جون ندارم .تظاهر ب خوب بودن خستم میکنه .دلم برای دخترم میسوزه چون مادرش اونقدر تو یادخواهرش هس که نمیتونه خوب براش مادری کنه .خدایا کمکم کن از این وضع بیام بیرون .بچها برام کمک کنین بتونم سرپا شم