الان یاد این افتادم که مریضیه سرطان خواهرمو به عنوان راز به یه دوستم گفتم
اونم چون تو اون دوره کسیو نداشتم باهاش درددل کنم
بعد دیگه از تلگر ام اومدم بیرون و با هیچکدوم تماسی نگرفتم
بعد دوسال فهمیدم رفته غصه منو که گفته بودم رازه جار زده بوده به همه گفته بوده
فکر کرده من نیستم دیگه نمیفهمم
اونم بین کساییکه چشم نداشتن خوشیمو ببینن و بهم حسادت میکردن
هروقت یادم میفته دلم میگیره
دم اذانه فقط به خدا میسپرمش
انقدر ادم عوضی بکود که بعد دوسال پیغام دادم بهش گله کردم گذاشته بود پنجشنبه جمعه تعطیلاتش بگذره خراب نشه بعد جوابمو داده بود
فقط به خدا میسپرمش