۱۷سالمه یه ساله ازدواج کردم..موقعی ک مجرد بودم مامانم یکم زیادی سخت میگرفت بهم باهام زیادی دعوا میکرد جوری که افسرده شده بودم فکرمیکردم ی بار اضافیم رو دوشش😔😔..تااینکه ازدواج کردم وقتی ازدواج کردم با وجودی که شوهرمم دوست نداشتم ولی مجبور بودم ک ازدست اینکه به دل مامانم یکم عزیز شم عروس بشم وبرم پی زندگی خودم😔😔😔 دقیقا شبی ک ازدوج کردم از فرداش مامانم اخلاقش باهام خوب شدش.جوری که هردم زنگ میزد و کلی قربون صدقم میرف😔😔ولی باز دوباره این اواخر اخلاقش باهام بد شده .نمیدونم چرا الان۱۸سالمه و ۱۰روزه شنیدم حاملم ولی مامانم عوض اینکه از این موضوع خوشحال باشه ناراحته ..نمیدونم من در حقش چیکارکردم ..بهم زنگ ممیزنه میگه بیا اینجا وقتی میرم پیشش باهام یجوری سرد حرف میزنه .زود رنج شدم بخاطر هرچیزی کوچیکی گریه میکنم ولی مامانمم عوض اینکه الان بیشتر بهم محبت کنه نمیکنه..😔😔میترسم این موضوع روی بچم تاثیر بدی بزاره .چیکارکنم 😔😔مامانم الان هیچ کسو نداره دختراخرش من بودم ک منم زود عروس شدم😔شوهرمم ادم خیلی خوبیه ولی من دلم محبت مادرانه هم میخاد😔😔ولی مامانم توجهی بهم نمیکنه...
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
عزیزم مطمئن باش مامانت دوست داره ولی برخورد خوب داشتن رو بلد نیست.خیلی از مامان باباها چون کسی با خودشون قشنگ و احساسی برخوردنکرده بود(باباماماناشون) خودشونم همونجوری بزرگ شدن و عادت کردن.تو ازهمین الان رو خودت کارکن ک با بچت رفیق باشی😘