من داداشم وقتی دوران راهنمائی بود، تابستونش رفت پیش یه گچ کار کار میکرد؛
بعد میگفت واسه صبحانه و ناهار که واسمون میاوردن، یه کد درست کرده بودن!
مثلا به صبحانه میگفتن؛ «سعید»
و به ناهار میگفتن؛ «امید»
آقا یه بار ظهر که میشه، داداشم گفت از دور دوستم امید رو دیدم که داشت میومد پیشم؛
منم به همه گفتم امید داره میاد، اوستا هم از داربست اومد پائین و مشغول دست شستن؛
ولی وقتی امید دوستم رسید، فهمید سرکارش گذاشتم.
گفت اونروز نذاشت تا غروبش، غذا بخورم.