منو همسرم دوست بودیم آخرای خواستگاری یهو مامانامون به هم یادآوری کردن که ما با هم حرف نزدیم اصلا با چشم و ابرو(آخه تو مراسم کسایی بودن که از دوستی ما خبر نداشتن)بعدش مادرشوهرم گفت عروس و داماد برن با هم حرف بزنن.ما هم رفتیم طبقه پایینمون سلفی انداختیم کلی خندیدیم بعدشم هی منتظر موندیم که یکم بگذره پاشیم بریم🤣🤣