شوهرم برام یه مانتو بلند خریده گفت با دوتا بچه می ری بیرون سختته با چادر خدایش با چادر بخوام یه بچه بغل یه بچه هم دستش بگیرم سخته خب
امروز منو بیرون پدرم بدون چادر دیده شروع کرده سرم داد و هوار میزنه کلی سرم دعوا کرده جلو بچه هام منو میزنه نفهم روانی
از بچگی تو سری خور این پدر بودیم خدا لعنتش کنه نزاشت از زندگی چیزی بفهمم
هر موقع میخواست برام یه تکه لباس بخره یه ماه باید التماس میکردم اومدم خونه شوهرم به آرزو هام رسیدم